تبليغاتX
تاکستان خوشبختی - باور

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

پدر میگوید :

از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خود رابردم

و کار خود را کردم

و در اتاقش از صبح تا غروب

یا شاهنامه میخواند

یا ناسخ التواریخ

مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

درآستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می داند

او مست میکند

و مشت میزند به در و دیوار

و سعی میکند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مایوس است

او نا امیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار می برد

و نا امیدیش

آن قدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم میشود

و خواهرم که دوست گلها بود

او خانه اش در آن سوی شهر است

او در میان خانه مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی میخواند و بچه های طبیعی می سازد

او هر وقت که به دیدن ما می اید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود

حمام ادکلن می گیرد

او هر وقت که به دیدن ما می اید

آبستن است ....

 من فکر میکنم …

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12  توسط بی تا  |