تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

یادش به خیر یه روزی این صفحه رونقی داشت و منم اندک ذوقی واسه سیاه کردن.

 زندگی ما آدمها یه طول و عرض و یه عمقی داره , طولش با خداست عرضش دست ما اما عمقش رو خدا وکیلی نمیدونم ! رفتن زیر پوست زندگی خیلی اوقات سفر بی برگشته , گاهی خودت بر نمیگردی گاهی هم نمیذارن برگردی اونایی هم که برگشتن و دیدهاشونو نوشتن گاهی ازشون تمجید شده و گاهی به انواع گناها متهم...

میگن تو عمق زندگی یه عشق عجیب وجود داره عشقی که اگه پیداش کنی سر به شیدایی میذاری اما اون عشق از لایه ضخیم پوچی میگذره . تو صحرای بیکران اون پوچی گم نشدن کار هر کسی نیست.

خیلی وقتا دنبال دلایلی واسه شادی آدمها میگردم اما شادی چیزیه که هر چی بیشتر بگردی کمتر پیداش میکنی. مستی, رقص؛ جشن و سرور , آواز همه نشانه از شادی آدمها داره اما همه اونا میتونه اوج غم کسی هم باشه . شاید تباهی انسان یعنی همین یکی بودن غم و شادی شایدم این اوج انسانیت باشه .

آدمها موجودات عمیقی هستند شاید به همین خاطره که اکثر اونا ترجیح میدن فقط در طول زندگی حرکت کنن و حتی به عرض اونم فکر نکنن چه خاصه عمقش!

نمیدونم ولی گاهی حس میکنم اگه همه آدمها به عمق زندگی فکر میکردن اون جامعه آرمانی خیلی زود به واقعیت میرسید اما شایدم اون جامعه آرمانی اونقدرها که تو تصور شیرینه دلخواه ما آدمها نباشه بنابراین در آرزوی اون بودن بهتر از اینه که لمسش کنی اما عاشقش نشی.

وقتی یه موج بزرگ آب رو سرم سوار میشه و صدای سکوت  آب و بی وزنی نسبی رو احساس میکنم دنیای آرمانی بشر واسم تداعی میشه خیلی زیباست اما معلوم نیست تا کی بتونم زیر آب بمونم و نفس نکشم. آره شاید همین هواست که آدم رو به این دنیایی ظاهری کشونده ؟ راستی آدمها از اول به این هوا نیاز داشتن یا ...

آره  یه روزی ما آدمها هم سری تو سرها داشتیم و اشرف مخلوقات بودیم , راستی شاید همین سفر به عمق زندگی انسان رو از بهشت به سرزمین خاکی کشوند, شایدم فراموش کردنش؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9  توسط بی تا  | 

وقتي ترس مهمون خونه دلت باشه، عقل و منطق قفل ميكنه ، علايق كمرنگ ميشه و فكرت میوفته دست يه دلهره بي منطق اونوقت نه ميتوني با علايقت سرگرم بشي و نه ميتوني را ه حل مناسبي واسه مشكلت پيدا كني.
اينطور نه فكر سلامت خودت هستي و نه ميتوني كار مفيدي انجام بدي، شايد خواب تنها همدمي باشه كه سعي كني بهش پناه ببري. البته يه دوست هميشه ميتونه سنگ صبورت باشه ولي اينهم مهمه كه دردتو به كي بگي ، گاهي دلت نمياد دلشوره رو به دوستت منتقل كني ، گاهي فكر ميكني اونم نميتونه كاري انجام بده، گاهي هم حس ميكني شايد گذشت زمان همه چي رو درست كنه پس بهتره كسي رو مثل خودت درگير نكني . اما همه اينها باعث نميشه كه تو از غصه دق نكني و گاهي آرزو نكني كه كاش كمي جرات داشتي و ميتونستي به اين وضعيت خاتمه بدي حتي اينكه فردا رو نبيني ، بيچاره خودت چقد ناسزا مي شنوي و چقدر بي ارزش ميشي. اما جالب اينه كه دنيا و زندگي اصلا هيچ توجهي بهت نداره و راه خودش رو ميره انگار هيچ اتفاقي نيوفتاده ، تازه اينجا ميفهمي كه تو اين دنياي بزرگ هيچي نيستي...
نميدونم شايد اگه نميشد تو اين صفحه دو تا كلمه بنويسم هيچوقت واسه يه زندگي تا اين حد بي ارزش يه انسان گريه نميكردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0  توسط بی تا  |