تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

او مهربان بود

                     آغاز ماجرا

اما

          سخن تمام نشد

                               ختم ماجرا پیدا

                   تمام قصه همین بود

حکایت من ..!

                 هیچکس نمیداند....

به بهانه ۳۱ مرداد

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 0  توسط بی تا 

نميدونم اين دو كلمه با هم فرقي دارن يا نه؟ اما داشتن آرزو نشانه بودن اميده و اميدوار بودن يعني آرزوهايي وجود داره ... شايد بشه گفت آرزو يه روياست اما اميد يه احساس . به هرحال زندگي بشر هميشه با همين اميد و آرزوها همراه بوده و هر وقت اميد، آرزو مرده زندگي هم متوقف شده البته خيلي وقتا بوده كه ادمها تا آخرين لحظه و دم مرگ هنوزم هزار تا اميد و آرزو داشتند. در واقع عامل موفقيت همه مكاتب و ايده ها  در زيبايي و بلند و بالا بودن اميدها و آرزوهايي است كه متصور شدن . شايد اميد و آرزو تنها ثروتي باشه كه عادلانه بين همه بشر تقسيم شده  آخه برا داشتنش پول، شاخص امروزي ثروت ملاك نيست و با داشتن تنها يه دل ميشه اميد و آرزوهاي زيادي داشت. البته خيلي اوقات اون شاخص٬ اميد ها و آرزوهاي زيادي رو به فراموشي سپرده اما هم چنان براي خريد آرزو و اميد معياري به نام پول وارد معامله نميشه ولی باید اونو يه دشمن به شمار اورد، يه دشمن ديگه و البته كمي قديمي تر هم هست كه قدرت ناميده ميشه سابقه اون در قتل عام آرزوها بيشتره گرچه هنوز نتونسته خاستگاه اميد ها و آرزوها تصاحب كنه اما شايد يه جورايي بتونه تخم هراس يا نفاق رو به عنوان هرزه علفها در اون پستو بكاره  و اين ارتش سري با ضد حمله هاي خودش ميتونه آرزو و اميد رو از ريشه بخشكونه. اگه يه روزي نه اميدي نه آرزويي نه حسي نه رو يايي زندگي چه معنايي ميتونه داشته باشه؟؟؟

 يه آرزو : كاش هميشه اميد رو احساس كنيم.

به قولي از لسان الغيب شيرازي:

طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف              گر بكشم زهي طرب ور بكشد زهي شرف

طرف كرم زه كس نبست اين دل پر اميد من     گر چه سخن همي برد قصه من به هر طرف

از خم ابروي توام هيچ گشايشي نشد             وه كه در اين خيال كج عمر عزيز شد تلف

ابروي دوست كي شود دستكش خيال من        كس نزدست ازين كمان تير مراد بر هدف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل                    ياد پدر نميكنند اين پسران نا خلف

من بخيال زاهدي گوشه نشين و طرفه آنك         مغبچه اي زهر طرف ميزندم بچنگ و دف

بيخبرند زاهدان نقش بخوان ولا تقل                 مست رياست محستسب باده بده و لا تخف

صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه ميخورد    پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف

حافظ اگر قدم زني در ره خاندان بصدق               بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 13  توسط بی تا  | 

سالهاست اسیر زندگی شده ام. زندگیم حرکت در مسیر رودیه که درش متولد شدم, موانع او مانع و مسیرش مسیرم. نه مسیر رو دوست دارم نه سرعت حرکت رو , خیلی وقتا عاشق چیزایی بودم که رود اونا رو نابود می کرد!  گاهی به فکر فرار بودم اما هراس از نمیدونم یا نمیتونم و یا شایدم همون حس خرچنگ "مسخ"بودن منو نگه داشت. سالها همراه رود بودن ترس از جا موندن رو تو دلم کاشت . همیشه شتابان همیشه ناراضی اما در حرکت! همیشه ترسیدم اندوخته هامو از دست بدم غافل از اینکه اونا فقط کوهی از نا خواسته هاست...

 نمیدونم٬ نمیدونم شایدم هراس لعنتی اسیر تو شدم.

از دفتر دوم "عقاب جور" حمید مصدق:

کجایی ای انسان ؟                 عصاره عصیان   

 چگونه مسخ شدی                                با سکوت خو کردی  

  تو ای فریدهء هر آفریده         - بر تو چه رفت؟ 

 کز آفریده خود                                         از خدای بی همتا  

 به لابه مرگِِ مُفاجاة آرزو کردی؟

وباز میخوانیم:

میان این برهوت 

                    این منم  

                              من مبهوت ! 

 بیا بیا برویم که در هرا س از....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 11  توسط بی تا  |