سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم
فكر بهبود خود ايدل ز دري ديگر كن كه نصيب دگرانست نصاب زر و سيم
گوهر معرفت اندوز كه با خود ببري درد عاشق نشود به بمداواي حكيم
امروز خوب يا بد، زشت يا زيبا، آرام يا شلوغ، شاد يا غمين روز تولدمه و بايد بهش خوشامد بگم چون هيچوقت فراموشم نكرده. اين روزها غم بزرگي تو خونه دلم خيمه زده نميدونم چيه و از كجا اومده و يا چطور! اما جاي خالي شادي، بودن مستاجر نا خواسته غم رو بهم گوشزد ميكنه! هوا اونقدرگرم، غبار آلود و بوداره كه فكر عشقبازي رو از سر كبوترها هم بدر كرده. روي سايه بون نسشتن و نميدونم به چي فكر ميكنن شايد به روزهاي آغازين بهار ويا شايد گرماي هوا رو با گرماي عشق، غبارش رو با كدورت وداع و بوي خيانت را با آلودگي گازها تداعي ميكنن ! آخه هوا اونقدر گرمه كه كارخونه ها هم دوست دارن مشامشون رو با هواي خنك پر كنن و در نتيجه هواي مونده و بودار خودشون روبه اتمسفر اهدا كردن! اين هواي دلپذير ديدگان روهم بي نصيب نكرده و گونه ها رد گرم اشك رو حس ميكنن. نميدونم شايدم اشك دلم باشه كه به بويي خودش رو فريفته؟
يكي از كبوترها با نكش پرهاشو مي كاوه شايد داره منشاء همه اين بدي ها رو تو خودش جستجو ميكنه؟! احساس ميكنم امروز رخوت اينور پنجره به اونورش رسيده و كبوتر هاهم هيچ علاقه اي به تكون خوردن ندارن پرهاشون بسته و سرشون رو زير اون مخفي كردن. امروز حتي از جوجه ها هم خبري نيست اونا هم رفتن پي سرنوشت . امروز فقط منم واين صفحه و فكر سبزي كه بر اين سپيدي نقش بسته.
امروز به رنگ آب خواهم نوشت:
تولدت مبارك تا سبزي اميد، زردي پاييز را به خود نبيند.