تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

گاهی وقتا که تو تنهایی خودم  خاطرات ذهنم رو زیر رو می کنم, از اینکه می تونم گرمای عشق رو زیر لایه های خاکستر افکارم پیدا کنم لبخندی گوشه صورتم میشینه, تلخی یا شیرینی اون مهم نیست. نوید بودن امیده این لبخند, اینکه عشق با همه تلخی که برام داشته تو باورم نمرده و هنوز گرما بخش افکار پریشانمه...

شاید حمید مصدق این عشق مرده رو بهتر توصیف کرده باشند:

 زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی سر کش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

 --------------------------

عشقی آن گونه که بنیان  مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از این که چرا

مانده ام زنده هنوز؟

 ------------------------

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز؟

 ------------------------

گفته بودندکه

از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی, لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

 -----------------------------

«آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش»

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 21  توسط بی تا  | 

هميشه تصورم بر اين بوده كه ادمها تو جمع مي آموزند اما آموختم تنهايي بزرگترين معلم زندگيم بوده ، هميشه دنبال يه سرمشق و الگوي رفتار گشتم اما مادرم اولين و آخرين اونا بود. هميشه به دنبال يه ارامش وامنيت بزرگ تو زندگيم گشتم غافل از اينكه آغوش پدرم بالاترين امنيت رو برام رقم ميزد.براي ساخته شدن بايد تنها بود براي مادر بودن بايد بتوني الگوي رفتاري مناسبي رو ارايه بدي و براي پدر بودر بايد دنياي امنيت باشي . اما راستي چرا ما فكر ميكنيم 16 -17 و يا 20 ساله بودن يعني ميتوني پدر بشي يا مادر و 30 سالگي يعني داره دير ميشه! يعني همه انسانها در اين سن ميتونن الگو باشن و يا دنياي امنيت راستي مگه چقدر تنها بودن كه اينا رو آموخته باشن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 10  توسط بی تا  | 

هميشه منتظر يه اتفاق خوب بودن ، صبور بودن، درسي از طيبعته و فاصله خزون تا بهار بعد، نميدونم طبيعت ميدونه كه اين فاصله 6 ماهه  يا نه فقط منتظر يه تغيير ميمونه و شايدم واقعا مرگ طبيعت روچشمهاي كم سوي من تداعي ميكنه در حاليكه طبيعت زندس و داره براي بهاري ديگر تلاش ميكنه ! اگر علم بشر ثابت كنه كه طبيعت داراي حافظه بوده و در پاييز بر مبناي يافته هاي خودش مرگش رو فقط 6 ماه ميدونه پس انتظار من براي يه اتفاق خوب چقدر پوچ و بي معناست. اگر علم ثابت كنه طبيعت در تمام فصل پاييز و زمستان در حال تجديد قوا براي بهار بوده اونوقت صبوري من تنها تجربه من از طبيعت جايي در اون اتفاق نداره. اون روزي كه بفهمم زندگي طولاني روي زمين جز چند آموخته غلط يافته اي برام نداشته خوب اين همه انتظار....

از عمري كه گذشته دانستم كه دنياي مدرن هم تاثيري در فكر مرتجع آدمها نداشته و فقط اين نوآوري باعث سرعت انحطاط اونا ميشه روزگاري فرمان مرگ كسي روزها در راه بود تا به مقصد برسه و حالا فقط چند ثانيه!

 چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و كسي نمي آيد

صفاي گمشده آيا

بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد؟

اگر زمانه به اين گونه

- پيشرفت اين است

مرا به رجعت تا غار

- مسكن اجداد

مدد كنيد

كه امدادتان گرامي باد.

هميشه دلهره

با من

هميشه بيمي هست

كه آن نشانه صدق از زمانه برخيزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگريزد

هميشه مي گفتم:

‹ چقدر مردن خوب است

‹ چقدر مردن،

‹ در اين زمانه كه نيكي

حقير و مغلوب است –

‹ خوب است.

 حمید مصدق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 16  توسط بی تا  | 

وقتي بهار با همه بي خبري زمستون از برف و بارون كه زمينه ساز ورودش بودن درست سر موقع هميشگي از راه ميرسه و كوله بارش رو زمين ميذاره عطر شكوفه ها و طراوت سبزه ها با همه خشكسالي مشام رو نوازش و بهار هر چند ناتوان زندگي رو بر سياهي زمستون چيره ميكنه٬ به دلم ميگم بهار تو هم سر موقع ميرسه صبر كن فقط يادت باشه اون بهار هم بوي اين بهار رو ميده برا همين سينه تو از بوي بهار پر كن تا بتوني اونو از راه دور بشناسي.

بهار بوي اميد رو در وجود خسته ما آدمها زنده ميكنه، بهار طراوت وشادابي رو به دل خاك سياه هديه ميكنه، بهار يعني تولدي دوباره، بهار يعني بودن، اميد و آرزو.

بهاران خجسته باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 9  توسط بی تا  |