گاهی وقتا که تو تنهایی خودم خاطرات ذهنم رو زیر رو می کنم, از اینکه می تونم گرمای عشق رو زیر لایه های خاکستر افکارم پیدا کنم لبخندی گوشه صورتم میشینه, تلخی یا شیرینی اون مهم نیست. نوید بودن امیده این لبخند, اینکه عشق با همه تلخی که برام داشته تو باورم نمرده و هنوز گرما بخش افکار پریشانمه...
شاید حمید مصدق این عشق مرده رو بهتر توصیف کرده باشند:
زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سر کش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
--------------------------
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از این که چرا
مانده ام زنده هنوز؟
------------------------
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
------------------------
گفته بودندکه
از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی, لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
-----------------------------
«آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش»
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
