تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

من مست و تو دیوانه ما را كه برد خانه
صد بار ترا گفتم كم خور دو سه پیمانه

در شهر یكی كس را هشیار نمی‌بینم
هر یك بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آی تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یكی مستی دستی زده بر دستی
زان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه

ای لوطی بربط زن تو مست‌تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

تو وقف خراباتی خرجت می‌ و دخلت می
زین دخل به هوشیاران مسپار یكی دانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه

چون كشتی بی‌لنگر كژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت آن مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز كجایی تو تسخر زدو گفت ای جان
نیمیم ز تركستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا باقی همه دردانه

گفتم كه رفیقی كن با من كه منت خویشم
گفتا كه بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌سر و دستارم در خانه‌ی خمارم
یك سینه سخن دارم آن شرح دهم یا نه


  مولوي

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 9  توسط بی تا  | 

گاهي اوقات آدم نميدونه چه بگه يا از چي بناله !؟  از حرفاي زده شده يه جورگلايه از نگفته ها يه جور ديگه راستش حتي نمي فهمي چي مشكله و چي آسون ....

شايد بهتره فقط از زبان حافظ بگم:

فرياد كه از شش جهتم راه ببستند     آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز كه در دست توام مرحمتي كن    فردا كه شوم خاك چه سود اشك ندامت

 اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق    ما با تو نداريم سخن خير و سلامت

درويش مكن ناله ز شمشير احبا        كاين طايفه از كشته ستانند غرامت

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 15  توسط بی تا  |