
یه سفر دریایی و دیدن آلاسکای واقعی, یه اتاق زیر شیرونی اختصاصی, یه حیوون خونگی پشمالو یا شاید یه بچه تمساح , نشستن ظرفها و یه شلوارک سفید تمام آرزوهای دختر بود, دختری که هیچوقت دنیای بزرگا رو نشناخت اما آدم بزرگا رو دوست داشت, توی دنیای آدم بزرگا دنبال صداقت کودکانه اونا می گشت آخه تو کتابا خونده بود که همه آدمها یه کودک درون دارن.... افسوس که آدم بزرگا کودک درونشون رو تو هفت توی دلشون زندونی کرده بودن... دختر تو فکر قصه" نمکی هفت درو بستی نمکی یه درو نبستی" بود. اون فکر میکرد در هشتمی هم وجود داره غافل از اینکه در هشتم فقط تو افسانه نمکی بود و بس... دختر قصه ما مثل نمکی پنجه آفتاب نبود آخه آدم بزرگای قصه هم دیو سیاه دل نبودن , طلسم قصه نمکی شکست ولی دختر قصه ما دلش شکست....
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست باده بیش آر که اسباب جهان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله فرصت داری خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست
