نمیدونم تا حالا چن بار براتون پیش اومده که به خاطر حفظ ارزشهای انسانی جامعه و اعتقاد به اینکه انسان قابل اعتماده به کسی اعتماد کردین ولی بعد متوجه شدین کلاه بزرگی سرتون رفته... البته گاهی کلاه اصلا مهم نیست اون حس حماقتی که به آدم دست میده بدتره... برا منکه از قابل شمارش بودن فراتر رفته اما هنوزم معتقدم تکامل بشر در گروی همین مفهوم گم بین آدمها هستش... با تمام مشکلاتی که برام داشته اما ترجیح میدم یه احمق به نظر بیام تا اینکه همیشه در سوء ظن زندگی کنم.شاید خوردن میوه ممنوعه اولین رودست خوردن از اعتماد بود... شاید خداوند اینطوری اعتماد رو از بشر گرفت و اونو کلید رستگاری اون قرار داد... خیلی راحت میشه گفت دروغ دشمن اعتماده و با افزایش دروغ اعتمادها کم میشه...ما به وضوح میبنیم تو جوامع دنیا هر چه دروغ کمتر میشه اعتماد بالاتر میره و اون جوامع درحال حاضر در موقعیت بهتری از نظر صنعت و حتی رفاه هستند. من اینجافقط اعتقادات مردم رو میبینم که به خاطرش با هم دشمن میشن یا دوست٬ همه گروهها واحزاب بر اساس اعتقادات صف آرایی میشه٬حتی ازدواجها و دوستی ها جالب تر اینکه هیچکس به اینکه اعتقادات افراد واقعی است اعتمادی نداره... تو فرهنگ تربیتی ما اعتماد به غریبه ممنوعه اینو از اول به بچه ها یاد میدیم ٬ البته جامعه هم اینو تو بزرگسالی تقویت میکنه...یه جایی خوندم اعتماد با اعتقاد نسبت معکوس دارن نمیدونم چقدری صحت داشته باشه اما گاهی به این جمله ابمان میارم اینم بگم که ایمان به معنای اعتماده نه اعتقاد.شاید اعتقاد اصول پذیرفته شده بی چون چرای آدمی باشه اما اعتماد یا ایمان پذیرفته های منطقی و مستند او ... تو کتابهای آسمانی گفته شده به خدای خود اعتماد کنید چرا که او قدرتمندترین است. پس وقتی به کسی اعتماد میکنم اونو بزرگ و قدرتمند در نظر میگیرم و وقتی از کسی بی اعتمادی ببینم به عنوان یه انسان حس حقارت میکنم...شاید اگر به همدیگه احترام بذاریم و در عوض انسانی رو تحقیر نکنیم هنر اعتماد در وجودمون ظهور کنه...
