راستش امروز تولد پو کوچولویه٬ البته پو به زبان خودش و فروغ به زبون ما ادم بزرگها . پو کوچولو از جمله آدمهای خیلی مهم تو زندگی منه که فقط به خودش فکر میکنه و اصلا درک نمیکنه مامان وبابای بیچارشو و البته جمع کثیر خاله ها از جمله بنده رو چقدر اذیت میکنه گرچه با انجام یه کار کوچولو همگی از یادمون میره که چقدر اذیت شدیم مثل تمام دردسرهای یکسال گذشته که هیچکس یادش نیست چند شب نخوابیده... البته آزاری که یه نی نی داره چیزی که همه میدونن و گناهی براون نیست. وقتی به کارهاش دقت میکنم میبینم همه ما اینطوری هستیم فقط ما ادعا داریم اما اون نه....
پو تو تنها عشقی هستی که من لبخند زدی
تولدت یک سالگیت مبارک
اینم یه شعر از شاعر همنامت چون واقعا تولدی دیگه برا من ومامانت بودی
همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
