به شکوفه ، به صبحدم ، به نسیم
به بهاری که میرسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل هامان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
سر راه شکوفه های بهار ،
گریه سر می دهیم با دل شاد ، گریه شوق با تمام وجود
هر چي فكر ميكنم نميدونم چرا آمدن بهار همراه با شادي و خريد ومسافرت و خونه تكونيه براي ما آدمهايي كه دلمون زمستونه و خورشيدمون نميخنده ماكه بهارمون پژمرده مايي كه اميدمون فرسوده! اين دوتا با هم جور نيستن.... يكيش دروغه اما كدوم ، نميدونم؟! شايدم بايد باور كرد براي يه دنيا مشكل يه شادي مثل سال نو خودش دنياييه!

