تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

سلام انگار قصه زندگی سگی به دل کسی ننشسته خوب به آدمها حق میدم به هر حالتی خودشون رو بهتر از این حیوون نجس! بدونن! ؟ اما جالبه بدونین همین حیوون نجس و نه چندان جذاب کاملا آزاد زندگی میکنه و جالبتر اینکه از آزادی خودش سوء استفاده نمیکنه کاری که ما آدمها تو ایکی ثانیه با آزادی خودمون کاری میکنیم که گاهی اوقات این کلمه دلچسب رو تا سالها از خودمون و هم نوعانمون دریغ کنن! آزادی فردی و تداخل اون با قوانین ٬اجتماع ٬ دین و سیاست از دیر باز دغدغه اصلی دولتمردان بوده و هر کسی به فراخور بینش و توانایی خودش اونو فدا یا اعطاء کرده اما هنوز کسی نمیدونه واقعا حد این آزادی فردی تا کجاست!؟ قدر مسلم اینه که هیچوقت کسانی نمیتونن کسی رو برای همیشه به انجام کاری مجبور کنن و ادعا کنن آزادی در جامعه اونها وجود داره چون اجبار آدمها فقط در زندان تعریف شده و اعتقادات اونها. شاید بشه هر کسی رو مجبور کرد که عمرشو تو زندان بگذرونه اما نمیشه کسی رو مجبور کرد به چیزی معتقد بشه یا از اون دست بکشه. اعتقادات یه انسان همیشه بالاتر از همه تصورات بشری بوده به طوریکه گاهی افرادی پیدا شدن و هستن که تمام هستیشون رو برای اعتقاداتشون فدا کردن. پس اگه هر انسان رو مجموعه ای از اعتقادات بدونیم اونوقت میشه گقت نه قانون نه اجتماع نه دین و نه حتی سیاست نمیتونه آزادی فردی یه انسان رو که اعتقاداتش به اون اعطاء کرده ازش بگیره. شاید بشه چند صباحی اونو مجبور کرد ظاهری رو رعایت کنه و تابع باشه اما همیشه این ظواهر قلب اعتقاد٬ انقلابی به دنبال دارن ... انسان این اشرف مخلوقات که گاهی پست تر از هر حیوانی تن به ذلتی نا خواسته میده هیچوقت برای همیشه مهار شدنی نیست٬ روح خدا بر گلی دمید و انسان پا بر عرصه وجود نهاد انسانی که فرشتگان او را سجده کردند... انسان ذلت را می پذیرد تن به پستی میدهد رضالت را پیشه میکند اما روح خدا در انسان زنده می ماند این همانست که اعتقادات انسان را می سازد و آیا میتوان روح خدا را برای همیشه در بند نمود...... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 15  توسط بی تا  | 

سه تا سگ با هفت تا توله پشت حصار خونه ما زندگی میکنند. من فقط روزها اون ها رو میبینم همیشه توله ها با هم بازی میکنن و پدر و دو تامادر شون تو گرمای خورشید پاییزی خوابیدن٬ صدایی توله ها بیشتر شبیه جیک جیک جوجه ها میمونه تا صدای سگ! وقتی غربیه ای به لونه اونا نزدیک میشه بابای خونه پارس میکنه توله ها دنبال باباشون می دوند و مثلا پارس میکنن . گاهی بابا سگه و یکی از سگهای ماده میرن دنبال غذا. توله ها هنوز شیر میخورن گاهی اوقات میبینم اون مادر جوون تره از شیر دادن توله هاطفره میره اونموقع است که  بچه ها از سر وکول بابا سگه بالا میرن  بعد سگ ماده بزرگتره پارس میکنه  اونوقت بابا سگه رو سرمامان سگه که جونتره میپره و یه گوش مالی حسابی بش میده بعد از کمی اون لنگون لنگون توله ها رو برا شیر خوردن صدا میزنه جالب اینه که وقتی این دعوا اتفاق میوفته  توله ها از یه فاصله چند متری نزدیکتر نمیرن ٬ وقتی صدای پارس بابا سگه قطع میشه البته هنوز گردن مامانه تو دهنشه توله ها سرشونو تو تنشون قایم میکنن و خودشون رو به خواب میزنن. بعد که موقع شیر خوردن شد انگار منتظر بودن رو مامانه میپرن و بابا سگه شروع به لیس زدن مامان سگه که داره بچه ها رو شیر میده میکنه. شاید این قصه زندگی هر روز اونا باشه ؟!خوب اونا سگ هستند.ولی جالبتر اینه که وقتی به زندگی ما آدمها نگاه میکنم فرق چندانی با اونا ندارن؟!!!!!! شاید این واقعیت زندگی باشه؟ اما راستش با تعریفی که ما از انسان داریم شباهت زندگیش با سگ یه خورده ناجور میشه................. نمیدونم کجای قصه رو اشتباه کردم ؟ خودمون رو زیاد بالا گرفتم یا سگها رو دست کم گرفتم یا شاید معنی زندگی رو نفهمیدم بهر حال غیر از تفاوت خونه ما و لونه سگه غذای ما وغذای سگه ٬ کامپیوتر وبرق وماشین مفهوم متفاوتی تو این دوتا زندگی نمیبینم. نمیدونم باید بپرسم چرا ؟ یا نه ................... اگه نپرسم فکر گم شده زندگی بالا رو قوت بخشیدم و اگه بپرسم کی جواب میده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 14  توسط بی تا  |