تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

        بهر یک گل منت از صد خار میباید کشید

                     من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

                          بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید

 

نمیدونم هیچوقت به نقش شانس و بخت تو زندگی فکر کردین؟ من همیشه فکر میکردم این یه اشتباه کاربردی هست و واقعا اعتقادی بر صحت اون وجود نداشته و نداره . اما هر چه بیشتر از عمرم میگذره میبینم جاهایی کم میارم که جز بخت و شانس بد نمشه اسمش رو چیز  دیگه ای گذاشت. واقعا فلسفه وجود شانس چیه؟ شانس در واقع نیت پاک و مخلصی یه نفر از همه جا بی خبره که به قول قدیمیا خدا می خواد گره کارشو باز کنه ٬شایدم استفاده به موقع از فرصت هایی کوچیکی که برای هر کسی پیش میاد٬ اما  من فکر میکنم توی این دنیای امروز ما شانس فقط اطلاع از بی اطلاعی بعضی ها باشه حالا این بعضی ها میشه مردم معمولی باشن میشه عدم هم جانبه نگری قانونگذار باشه ممکن هم هست یه تکنولوژی باشه. خوب  اگه شانس استفاده کوچیک از فرصتها باشه پس انسانهای خوش شانس افراد فرصت طلب هستند امانمیشه گفت یه آدم فرصت طلب همیشه آدم بدی هست چون گاهی فرصتها اختصاص به یه نفر خاص داره و در واقع حق اونه٬ که اگه ازش درست استفاده کنه میشه خوش شانس و اگه نه بد شانس. ولی تو این دنیای ما این موارد خوش شانسی یا بد شانسی در مقابل موارد اطلاع از بی اطلاعی رنگ می بازه البته در این مورد هم نمیشه یه حکم کلی داد که هر کی از بی اطلاعی کسی یا کسانی استفاده کنه آدم بدیه . نمیدونم من چرا هر چی میگردم کمتر آدمهای خوش شانس بی ریا و آدمهای خوش شانسی که خیرشون به جامعه برسه کمتر میبینم. میگن دستتو بذار رو کلاه خودت باد نبره اما تو این زمونه افراد خوش شانسی پیدا میشن که کلاه از سر همه بر میدارن و افراد بد شانسی پیدا میشن که هر چی دنبال کلاهشون میدون اونو نمیتونن رو سرشون بذارن. نمی دونم اسم این استفاده بهینه یا غیر مناسب از فرصتهارو برابر حق هر کسی بدونم یا اسمشو بی شرمی فرصت طلبها بذارم شاید م میشه گفت وقتی کسی از فرصتی که داره استفاده نمیکنه حق بقیه هست که اینکارو بکنن . اما نمیدونم وقتی فرصتی داری نباید به این فکر کرد که آیا حق توه یا نه؟ شاید باید فقط به خودت تنها فکر کنی در این صورت همه چیز حقت خواهد بود.....!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 10  توسط بی تا  | 

جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود

 

شب است و شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من

ز شوق شانه می‌كشد به رشته صداى من

چه آتشى است واعجب كه آب می‌دهد مرا

و عطر روح می‌دمد به پيكر هواى من

ندانم از كدام كوه، كدام كوه آرزو

نسيم تازه می‌وزد به فصل انتهاى من

ز ابر نور می‌رسد چنان زلال روشنى

كه نيست حاجتى دگر به اشك‌هاى‌هاى من

جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود

به عرش لانه می‌كند كبوتر دعاى من

سرشك بيخودانه ام به خط خط كتاب او

نگاه كن چه بى بهانه می‌چكد خداى من

ز حرف حرف دفترى ز واژه واژه محشرى

قيامتى رسيده از سكوت ديرپاى من

مخر، مدر، حرير وهمى مرا كه خوشترم

به شب كه شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 8  توسط بی تا  | 

دیروز اصلا روز خوبی نبود ٬ واقعا لازم داشتم با یکی حرف بزنم البته حرف دل نه وقت کشی و وراجی با دوستان از پس این و اون. گاهی اوقات بد جور این حس سراغم میاد خیلی دور و برم دنبال یه گوش میگردم که محرم باشه اما ....

دنیای دوستان و خویشان رو به من راهی نیست شاید این تصور من باشه ٬ شایدم اشتباه من اما خلوتی خود خواسته بوده نه از سر اجبار٬ روزی آرزوی من بود وحالا بر من...

فکرای زیادی به سرم میزنه تو این خلوت دل ٬ دیشب داشتم فکر میکردم هیچوقت به ازدواج تن ندادم چون از اینکه خودم نباشم ترسیدم ٬ دوست نداشتم برا تصمیم گیری کسی (یه مرد) حایلم باشه از اینکه حقوقم به نا برابری به تاراج بره از اینکه بالاسر داشته باشه نه اینکه خودش بگه ها از اینکه قانون یا مردم فکر کنن کسی دیگه باید برام تصمیم بگیره. نه اینکه نخوام گذشت داشته باشم یا اینکه نتونم تابع جمعی باشم یا خودخواهی بهم اجازه تحمل کسی رو نده اتفاقا تو این موارد خیلی منعطف هستم. فقط برای اینکه معتقد بودم یه زن هم باید یک نفر باشه کسی که توانایی اداره کردن زندگیشو داره ٬ درک میکنه ٬ فکر میکنه ٬ نماد شیطان ٬ مکر ٬ گناه ٬ وسوسه٬ ضعف٬ نا توانی و....... نیست.

نمیدونم منظورم رو چطور بگم٬ شاید اگر یکنفر رو به عنوان شریک میپذیرفتم مصداق چار دیواری اختیاری در اون جاری بود چه بسا ممکن بود انسان منصفی باشه. اما الان ۴ دیواری من گر چه یه اتاق ۱۲-۱۵ متری هست اما پر از مدعیان دور ونزدیک ٬ یکی دلش برام میسوزه٬ یکی فکر میکنه ترشیده شدم٬ یکی دعوی ارث ومیراث داره ٬یکی فکر میکنه بختک زندگیش شدم یکی حسرت آزادیمو میخوره٬ یکی دوسم داره نگران آینده منه٬ یکی هر کاری بتونه برا راحتی من میکنه ٬ یکی نصیحت میکنه٬ یکی من همه غصه زندگیش هستم ٬ یکی منو شکل وسوسه میبینه یکی عین گناه ٬ یکی فکر میکنه محتاج توجه اونم ٬یکی تمجیدم میکنه ٬ اونی  که گوش میده و محرم منه نمیتونم همه چیز رو براش بگم آخه .....

خلاصه خیلی حرف دارم که نگفته مونده٬ حتی اینجا هم نمیتونم بگم ٬ جالبتر اینکه رو صفحه کاغذم نمیشه نوشت.همشون سر زبونم مونده گاهی پخش و پلا اینجا مینویسم گاهی یه تیکه از اونو برا کسی که البته این دومی جز دردسر چیزی برام نداره.

گاهی حس میکنم تنهام با کلی حرف ٬ گاهی در جمع دوستان وخویشان غرق شادی . از اینکه گاهی میتونم مشکلاتی کوچیک از پیش پای کسی بردارم خوشحالم ٬از اینکه نمیتونم یه حیون خونگی داشته باشم غمگین. مشکلات من یا اندازه یه حیون خونگی کوچیکه یا اندازه تنهاییم بزرگ.

همیشه دوست داشتم چمدونم دستم باشه هر جا اراده کردم برم اما تو اطرافیام هیچکس اندازه من در جا نموده . همیشه از تعلق به یه نفر فریاد رهایی داشتم اما دربند تلعق به همه موندم.

نمیدونم شاید داشته هام خواسته قلبی من بوده چیزی که منطقی برای توجیه اون وجود نداره ٬ شاید همونی شدم که می خواستم . شاید یه چیز دیگه جز من٬ درست نباشه شاید هم من ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 11  توسط بی تا  | 

بعضی چیزها تو زندگی وجود داره که یه جور عجیب خودشو تو ذهن آدم زنده نگه میداره ٬ هر چی خطش می زنی و پاکش می کنی باز میبینی هست ٬ فقط کافیه کمی تنها بشی٬ یکی از این چیزها تاریخ یازدهم مهر ماهه ٬که خاطره بزرگترین غم شیرین زندگی تلخ منو برام زنده می کنه٬ غمی که هیچوقت نفهمیدم چطور مهمون خونه دلم شد و خونگی موند.

حالا باز داره ۱۱ مهر میشه ٬ پس

                                                تولدت مبارک                              

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 11  توسط بی تا  | 

راستش یه مدت مرخصی بودم٬ شاید دوباره آدم بشم .اما ظاهرا خبری نیست ٬اون آدم خیلی وقته رفته ...

گاهی هیچی مثل یه شعر از حافظ ٬ نمیتونه از عمق یه حسرت حرف بزنه ٬ شاید چون شعرش هم ساده هس هم مشکل این حس رو بم میده شایدم چون از بچگی باش مانوس بودم و همون طور که میدونین همیشه پناه بردن به بچگی صحبت کردن رو راحت میکنه...

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود                   دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن وگل از اثر صحبت پاک         بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد                 عشق میگفت بشرح آنچه بر او مشکل بود

آه از آن جور وتطاول که در این دامگه است         آه از آن سوز ونیازی که درآن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز       چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود

دوش بر یاد حریفان بخرابات شدم                    خم می دیدم خون در دل وپا در گل بود

بس بگشتیم که بپرسم سبب درد فراق            مفتی عقل در این مسیله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی                      خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ                   که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود

    

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 10  توسط بی تا  | 

دیری است

چشم تو٬ این ستاره لغزان سبز رنگ

در این آبشار مرموز٬

                            در غارهای

                                           تاریک روح من جاریست

من

      حتی صدای ریزش آن را

                                       در عمق شاخه های درختان

در عمق سنگها٬

                       اشباع (هر چه هست)

با روح خویش می شنوم

                                    لمس می کنم

امشب دوباره چشمه سبز ستاره ءی

در ژرفنای غاری

                        مرموز٬ ناشناس

لالایی غریبی را

                       پرواز میدهد

....!

         گویا کسی مرا

                                آواز می دهد.

نوذر پرنگ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 9  توسط بی تا  |