تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

 

وای، باران؛   باران؛

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکو فائی گلهای امیدم را در روءیاها می بینم،
و ندائی که به من می گوید:
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است"
از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ (ناز)منی، تو گل یاس منی
تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی
تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی
تو چونان شبنم پاک سحری؟
- نه، از آن پاکتری.
 
تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.
از تو می گیرد وام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
 
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

 

 

در میان من و تو فاصله ها ست.

گاه می اندیشم،

-می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

تو توانائی بخشش داری.

دستهای تو توانائی آن را دارد؛

-که مرا، زندگانی بخشد.

                                         وتو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

 

 

من در آئینه رخ خود دیدم، و به تو حق دادم.
آه می بینم،می بینم
تو به اندازه تنهائی من خوشبختی
من به اندازه زیبائی تو غمگینم
 
  
آرزومی کردم،
که تو خواننده شعرم باشی.
-راستی شعر مرا می خوانی؟-
نه،دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده شعرم باشی.
- کاشکی شعر مرا می خواندی!-

حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 9  توسط بی تا  | 

سلام

 باز یه نوشته پر از چیزهایی که نمیشه نوشت...

تا حالا به این فکر کردین چرا انسان در صنعت این همه پیشرفت کرده ؟! اما تو انسانیت وعلوم وابسته به اون نه؟ !  بعضی ها معتقدن خلا جامعه انسانی با مذهب پر میشه بعضی ها مخالفند ٬ بعضی ها میگن چون مردم از دین دور شدن شاهد این جنایات ضد انسانی هستیم یه گروه سعی میکنن مردم مذهبی رو بانی این جنایات نشون بدن قبول کنین خوب مذهبی ها هم از خودشون دفاع میکننَ البته افرادی این وسط آسیب میبینن که هیچ نظر تندی ندارین و معتقد به محترم بودن نظر هر کس وعدم تجاوز به حریم دیگری هستن و معمولا به خاطر  اعتقادات ساده و بی ریا خودشون درگیر این بحث وجدل ها میشن و...  شاید هیچوقت این بحث تموم نشه همونطور که از اول بوده اما راستی چرا آدمها در مقابل این علوم انسانی که هیچکس مخالف خوب و مفید بودن آن در صورت اجرا نیست ایستادگی میکنیم؟ چرا با آغوش باز به استقبال نوآوری صنعت میریم و عقب بودن از بازار جهان رو خفت میدونیم اما این یکی ... نا مهربان و شاید فراموش شده... چرا اینقدر اختلاف سلیقه تا جایی که رو در رو... جنایت ٬ آدم کشی... اخه چرا انسان اشرف مخلوقات وامانده این علم ازلی شده ... فکر نمیکنید حیوانات که بر مبنای غریزه به حقوق همدیگه احترام میزارن و فقط  در حد نیاز به حریم هم تجاوز میکنن از ما شریف ترند که با توجه به اعتقاد مصرانه نوع بشر به حقوق بشر باز حریم شکنی ٬ تجاوز ٬ توهین ٬ تهمت ٬ قتل ٬ غارت و.... نمی دونم چرا ما حق انسانی همه آدمهارو به تساوی به اونها تقدیم نمیکنیم این که پول نیست که سرش دعوا کنیم همش حق اینو به فلان دلیل به اون میدن از این میگرن به دلیل اینکه اون دلیل داره ٬ آدم آدمه زن ٬ مرد ٬ سیاه ٬ سفید نداره یکه بین زن ومرد فرق میذاره یکی سیاه وسفید میکنه اصلا معلوم نیست اسم گونه بشر که آدم باشه فقط یکی هست آدم آدمه ٬ مثل شیر حالا یه شیر آفریقایی میشه یکی آسیایی٬ یکی یه جای دیگه٬ فکر نکنم شیرها جز غریزه که مهاجم میشناسه و بس برخوردی فراتر داشته باشن... ما هم که بشر متفکریم.... نمیدونم چرا حق زن متعلق به مرده یا دسترنج یه سیاه برای یه سفید. ممکنه اینها تو خیلی چیزها با هم فرق کنن که این ظرافت آفریدگاره و بس و شاید فقط خودش بدونه چرا این تفاوتها رو گذاشته اما ما آدمها  به جای احترام به گونه بشر یا همون آدم فقط تفاوتها رو شناسایی کردیم وضعف یه گونه خاص رو ٬ازش باج گرفتیم تا در نقطه ضعفش کمکش کنیم اما نه تنها کمک نکردیم تازه هر چه گذشته این خراج رو بیشتر کردیم... این دست یافته های بشر در طی اعصار بوده... انشان اشرف مخلوقات..... اگر قدرت یعنی زور بازو فکر کنم زور یه فیل خیلی زیادتر از هر آدمی باشه یا تو آدمها فکر کنم نژاد سیاه برتره .اگر قدرت یعنی تفکر٬ چرا هر کس فکر میکنه خودش بهتر فکر میکنه.... چون حق بقیه رو تصاحب کرده معتقده بهتر فکر میکنه؟! ایا تفکر برتر یعنی چپاولگری..... بگذریم این بحث به هیچ جایی نمی رسه آخه تو این دنیا فقط سبقت مجازه و بس.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 10  توسط بی تا  | 

آسمان ابری نـيـسـت

دل مـن اما غمگـين است

چـشـم من اما بارانـی ...

 

بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟

 

بـيـن ما دريايـيـسـت، که نخواهـد خشکيـد

بـيـن ما صحرايـيـست، که نخواهد رويـاند

 

قصد هجرت دارم

دل من می گويد :

قايقی از رنج بسازم، دل به دريا بزنـــم ...

من اگر می دانستم، به کجا بايد رفت

چمدانم را می بستم، و از اينجا می رفتم

دل من اما می گويد :

سر به صحرا بزنم، ميوه تازه اميد بچـيـنـم !

 

تو اگر سنگر امنيت من بودی

پيش تو می ماندم

و بيابانها را بارور می کرديم

چه خيال خامی دارم، نه ؟!

 

بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟

 

myadytum.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 10  توسط بی تا  | 

کمرنگ ترین

آزار مكش قفل دلـــــــــم واشدنـــــي نيست

تنديس تمناي تـــــو پيدا شدنـــــــــــي نيست

گنجينهِ لطف تو بزرگ است بـــزرگ است

درپيكرهِ كـــــوچك من جـــــــا شدني نيست

راهی كــــه فرا روست دو خط متوازی است

يعني كـــــــه حديث من و تو ما شدني نيست

توصيف مكن ازخط و خـــــالم مفريبــــــــم

پروانهِ پـــــــرسوخته زيبا شدنـــــــي نيست

بي خود مده اميــــــــد بلندم به بهـــــــــاران

سروي كه كمربُر شده  بــــــالا شدني نيست

شايد تـو مسيحــــا شده اي ليـــــــك مزن دم

دردي كـــــه دلـم راست، مداوا شدني نيست

كمرنگ تــــــرين واژهِ ديوان حيــــــــــــاتم

درخط كج و ريز كه خوانــــــا شدنـي نيست

بگذار كـــــــه نـاخوانده و بيگانه بميــــــــرد

اين واژاه ِ نفرين شده معنــــــــا شدنـي نيست

 

 

نادیا انجمن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 15  توسط بی تا  | 

سلام

امروز خیلی تنهام شاید با اندازه بزرگی دنیا احساس تنهایی میکنم٬ خیلی سخته در بین جمعی از دوستان تنها باشی٬ تنهای تنها٬ دوست داشتم کسی بود تااز آنچه که می خواستم حرف میزدیم نمیدونم از چی میگفتم اما شاید اگر کسی بود دیگر برای گفتن چیزی نداشتم٬ شاید جای خالی یه دوست آزارم میده ٬ شاید اشتباه من اینه که دنبال یه دوست برای حرف زدن میگردم٬ شاید هیچکس وقتشو برای کسی تلف نمیکنه٬ شاید من اشتباه میکنم که باید حرف زد باید درک کرد باید فکر کرد........ شاید باید رو پیش آمد زندگی رو گذروند شاید برای حرف زدن خیلی دیر شده شاید زندگی جز اینی باشه که تو تصور منه شاید هیچکس تو این دنیا حرف نمیزنه اصلا شاید دنیا جای عمل باشه نه حرف زدن شاید فقط باید آموخت شاید دنیا یعنی خفگی شاید حرف زدن ممنوع شاید آدما نباید از همدیگه هیچی بدونن شاید باید تنها ماند در جمع دوستان٬ شاید دنیا یعنی سکوت ٬ پیشامد٬ تسلیم....

شاید فقط من تنها باشم شاید همه آدمها تنهایید٬ شاید زندگی جز آنچه بر من میگذرد نیست٬ شاید من نمیدونم لذت بردن از نعمت چیست؟ شاید من فراموش کرده ام وامدار جانی هستم که به من ارزانی شده شاید من کفران نعماتی را میکنم که همیشه داشته ام ٬ شاید چون شب گرسنه نمیخوابم باید شکر گذاشت٬ شاید چون نفس میکشم باید سرگذشتم را با آغوش باز ببذیرم شاید بنده خوبی نیستم شاید دنبال کیمیا میگردم شاید به سوی خرافاتی که همیشه از آن گریزان بود ه ام میروم شاید عرفان نمیدانم شاید ایمانم سست شده شاید باید پذیرفت که زندگی هیچ است وسیع وکم عمق شاید باید تلاش کرد شاید راه زندگی را گم کرده ام شاید در بیراهه افتاده ام شاید دنیا تقاص نا شکریم را از داشته هایم می ستاند شاید محکوم بوده ام شاید دنیا میداند مستوجب کیفرم شاید دیگر باید رفت شاید دیگر تمام شده شاید من نفهمیدم شاید........

 

راستی یادم رفت من اگه بدونم مطلبی که مینویسم از کجاست حتما میگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 10  توسط بی تا  | 

دل من

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

ببرگرفته از یک وبلاگ....

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 11  توسط بی تا  | 

سلام

نمیدونم شما یازده دقیقه پایولو رو خوندید؟ سرگذشت یه دختر روسپی به نام ماریا٬ یه متن از رالف که دوست ماریا هست آخر کتاب اومده که برام جالب بود کاش یه روز همه با افتخار واقعیت خودشون رو فریاد بزنن البته نه فقط برای کسی که دوستش دارن :

"مردان سالهای زیادی از زندگی خود را صرف باور این موضوع میکنند که سکس برایشان اهمیت دارد.آنها به سراغ دختران باکره و حتی روسپیان میروند٬ با زنان و دختران جوان به گردش میروند تا ثابت کنند همان چبزی هستند که زنهااز آنها انتظار دارند.با این حال چیزی یاد نمیگیرند.خواب را با ارضاء شدن یکی میدانند و همان غریزه ابتدایی را برای خود حفظ می کنند. می دانی برای مردان چه چیزی مهمتر از خواب هست؟ ورزش میدانی چرا؟ چون مردان بدنهای یکدیگر را میشناسند ودر ورزش بدنها را می بینیم که یکدیگر را درک میکنند!

آیا تا به حال فکر کرده ای احساس مردان وقتی با آنها به بستر می روی چیست؟ ... بدتر از ترس .. احساس شکنندگی.. آنها نمیدانند چه میکنند. همه مردم٬ همه فیلمها این گونه القا میکنندکه مردان به چیزی غیر از خواب نمی اندیشند٬ ولی در واقع هیچ کس نمی داند در مورد چه چیزی حرف میزند.....همه غریزه را قویترین و مهمترین پدیده در انسان می دانند. در دوران نخستین خلقت٬ همه چیز عشق بودو تسلیم... ولی بعد٬ ناگهان آن مار بزرگ به سراغ حوا رفت و به او اطلاع داد آنچه که تسلیم کرده ٬ دیگر به دست نخواهد آورد....."

نمیدونم این باز یعنی همه چیز تقصیر زنهاست؟ اینکه مردها رو زنها خواستن فقط به ...

نمیدونم چرا ما آدمها اینقدر زیاد بین دو جنس فاصله میداریم٬ این همه حیوون نر و ماده کسی به کسی کاری نداره٬ شاید اینم از محسنات مغز متفکر بشر باشه....

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 19  توسط بی تا  | 

تو تنها باش و من تنهاي تنها

كه دارم وقت تنهايي سخن ها

مراد دل ز تنهايي برايد

كه طبعم شعر تنهايي سرايد

پريشاني كشم از جمع ياران

غمم خوشتر بود از غمگساران

به تنهايي خدا را ديده ام من

گلي از باغ عشقش چيده ام من

در گلزار جان را باز كردم

چو مرغي از قفس پرواز كردم

به تنهايي مرا تنها مپندار

كه تنهايي بود هنگام ديدار

نماز خلوتم را صد قنوت است

كلام شعر تنهايي سكوت است

تو تنها باش و من تنهاي تنها

كه دارم وقت تنهايي سخن ها

جهان خويش را از ما جدا كن

مرا در دشت تنهايي رها كن

تنهایی آدم رو به فکر کردن وادار میکنه ٬ اما فکر های منفی زیادی هم هست که تو این تنهایی ها شکل میگیره. وقتی دورت شلوغه فقط دنبال یه لحظه آرامش میگردی که بخوابی بنابراین اصلا فکر نمیکنی که خوب باشه یا بد! حالا نمیدونم بگم تنهایی بده یا خوب ؟! اما به نظر میرسه دور وبرت شلوغ باشه بد که نیست! حالا خوبی پیشکش.... بنابراین یه عقل سلیم میگه تا جایی که ممکنه دوروبرت رو شلوغ کنی ٬ آخه مهم بد نبودن هست! نه؟! راستی میگما آدم بد که نباشه خوبه ؟ یا خوب که باشه بد نیست؟ یا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 14  توسط بی تا  | 

بازم سلام:

این موضوع رو یه جورایی خجالت میکشم بنویسم اما شاید نوشتن کمی آرومم کنه.

میگم اگه شما یه دوست داشته باشین که همیشه بهتون دروغ بگه چیکار میکنین؟ چقدر تحملش میکنین٬ میدونین دروغ هاش ضرری برام نداره  مثل گذشته خودش٬ ٬مدارج تحصیلیش٬ وضعیت اون٬دانشگاه٬ دوستاش٬ افکارش٬ کارهایی که دوست داره یا نداره ٬صفتهایی که داره یا نداره٬ علایقش و حتی قیافه ظاهرش.... اینا هیچکدوم مشکلی برام پیش نمی آره ٬ اما گاهی حس میکنم منو خیلی احمق گیر آورده و باور کرده حرفاشو پذیرفتم و اصلا نمیفهمم.... نمیدونم شاید اینم  برام مهم نباشه که اون منواحمق فرض کرده ٬ اما احساس میکنم دیگه دارم بش بی اعتنایی میکنم و این کار درستی تو رفاقت نیست ٬ آخه آدم خیلی مهربونیه٬ ولی فکر میکنم اکثر دوستاش به خاطر این خصلتش ترکش کردن٬ اما در کل وجهه خوبی داره البته شاید من از واقعیت بی خبرم و همه چون منو دوستش میدونن چیزی جلوی من نمیگن... تحملمو برای برنامه های خودم لازم دارم . همیشه کلی از وقت منو برای تعریف رویاهایی که فکر میکنه حقیقت داره میگیره ٬ البته منم تنهام و نمیخوام اینجایی که زندگی میکنم با کسی دیگه قاطی بشم٬ فکر نمیکنم بتونم با بی توجهی از خودم دورش کنم. اگه بخوام باهاش رو راست باشم وبگم دیگه حرفاش برام آزار دهنده شده. وای نمیدونین وقتی با کسی چپ می افته چقدر وحشتناک میشه و چطور داغونش میکنه. از اینم میترسما اینم بگم. خدا کنه زودتر کارم تموم بشه وبتونم از اینجا و این دردسر فرار کنم. به نظر شماها راه حل بهتری هم هست؟........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 15  توسط بی تا  | 

سلام:

میدونم همه آدمها مسایل زیادی رو تو زندگیشون تحمل کردن٬ اصلا بدون تحمل نمیشه زندگی کرد ٬ اما به نظر شما حد این تحمل چقدر هست؟ البته یک کمی دامنه بحث رو کوچیک میکنم ومیگم منظورم تحمل آدمهاست....

به نظر شما چقدر باید آدمها رو تحمل کرد؟ اگه اون نفر دوست شما بود چطور؟ من همیشه سعی کردم همه کس رو تحمل کنم و حتی اون کس متوجه این تحمل نشه ٬ اما به نظرم اصلا این صفت خوبی نیست. این باعث میشه تحمل شما تو مسایل شخصی کم بشه. اما نمیدونم این چه دردیه که من دارم اونقدر ادمها رو. تحمل میکنم که حتی دیدنشون آزارم میده اما باز شکایت نمیکنم اگه یه اتفاق منو از دیدار اونا محروم کنه (البته مرگ نه ها) خیلی خوشحال میشم خصوصا اگه اون به ایده الش برسه و به قول معروف دست از سرم بداره. نمیدونم شاید اون همیشه منو دوست خودش بدونه ولی من ازش متنفرم و هیچوقت نمیخوام ببینمش. خوب این صفت بدی برای منه عدم صداقت با خودم تازه شاید شما بگین تو با دوستتم صداقت نداری... قبول دارم حرفتون رو اما باور کنید به کسی چیزی نمیگم . نمیدونم شایدم با کسانی که عقیده منو دارن در موردش صحبت کنم. مثل حالا که دارم مینویسم....

شاید اسمشو دورویی بذارین شایدم کمرویی اما فکر کنم  توجیه نکنم بهتره هر دوتاش بده .نمیدونم نظر دوستام در مورد من چیه اما من بابت این مشکل خیلی ضربه خودم.

تا حالا کم نبودن این افراد تو زندگیم هنوزم هستن و فکر میکنم تا من اخلاقمو درست نکنم بازم باشن. باور کنید از اول اینطور نیست که ازشون بدم بیاد٬اما باشون دوست بشم٬ اما بعد که یه مدت دوستیم ٬ آخه من خیلی به علایق دوستام اهمیت میدم  همیشه اونقدر میگردم تا  بفهمم از چی خوششون میاد٬ نمیخوام از من دلگیر بشن اما اصلا برای اونا علایق من مهم نیست ٬ به طوری که بعد ازمدتی منو بی خیال و شخصی که همه چیز براش یکسانه تصور میکنن و همیشه میگن تو که برات فرقی نداره اما من نمیتونم .. یا دوست ندارم ..یا.....

بابا منم آدمم مگه میشه هیچی برام فرق نکنه و همه چیز رو بتونم تحمل کنم. خوب شاید بگین تقصیز منه که هیچوقت از خودم چیزی نمیگم٬ خوب اینم خصوصیت منه که دوست دارم دوستم منو بشناسه نه اینکه  بگم.....

البته گاهی اونا منو خیلی بالا میبرن ومیگن خیلی بزرگی ٬ نمیدونم تو روم اینو میگن وشاید نظر واقعیشون نباشه ٬ اما وقتی خودم میدونم اونطورا هم نیستم خوب چابلوسی که برای یه دوست صفت خوبی نیست....

البته دوستهای خیلی خوبی هم دارم ٬ که با دنیا عوضشون نمیکنم.اما نمیدونم باید به فکر بهتر کردن اخلاق خودم باشم یا اینکه با شناخت آدمها مشکل دارم٬ و معمولا تو رفاقت انتخابهای خوبی ندارم ... اینکه آدم به خودش حق بده و بقیه رو متهم کنه خیلی کار راحتیه اما محاکمه خودمون سخته.... احتمالا تمام مشکل من تمایل من به خوب جلوه کردن تو اجتماع برگرده ... برای همین هیچوقت هیچی نمیگم... اما چرا یه نفر اونقدر به وجهه خودش تو اجتماع اهمیت میده که از درون تهی میشه ٬ آیا به عدم اعتماد به نفس من برمیگرده... به بیش از اندازه بزرگ شدن اعتقادات عرفی جامعه.... خود کم بینی.... اطلاع از عدم توانایی خود.... ساده لوحی.... دورویی.... نمیدونم٬نمیدونم واقعا نمیدونم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 13  توسط بی تا  | 

Never seek to reveal your love,

Only the untold love is eternal

For the light wind moves silently and invisibly

I retold my love, i retold my love,

I revealed her all my heart,

Trembling, fearing, nipped by cold, and agitated

Also, he dose depart,

Soon as she gone away, a traveler came by

 Silently and invisibly, and took her with a sigh.

William belik

هرگز مكوش كه عشق خود را بازگو كني

تنها عشق ناگفته پايدار تواند بود.

چرا كه نسيم ملايم

خاموش و ناپيدا ميوزد

من عشق خود را بازگو كردم

من عشق خود را بازگو كردم

هر چه دردل داشتم

باز گفتم با دوست

لرزان، ترسان، سرمازده، آشفته

آه، او از كنار من ميرود

همين كه از من دور شد. مسافري فرا رسيد

خاموش و ناپيدا

و به آهي او را بر گرفت و برد

ويليام بليك

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 9  توسط بی تا  | 

سلام:

امروز از یه موضوع خیلی خوشحال شدم. من یه مطلب رو تو این صفحه از همه بیشتر دوست داشتم و همیشه خواستم موضوع این صفحه حول اون موضوع باشه٬ تا امروز هیچکس بهش پاسخی نداده بود٬ اما امروز  یکی برام پیام قشنگ زیر رو گذاشته بود:

سلام:خیلی وقته که در زندگی فکر نمی کنیم. بعضی وقتها از اینکه بدون هیچ فکری روزها میگذرن خسته می شیم اما اینقدر تنبل شدیم که یه جوری دوستشم داریم.

میدونم که اصل عمل باعث تاسفه اما چقدر خوبه که ما بدونیم. تنبلی واژه بسیار قشنگی برای توصیف یک انسان متفکر بدون تفکر هست.

زندگی ماشینی هرچه قدر مدرن و پیشرفته باشه ٬ هر چه راحتی وآرامش داشته باشه و هر چیزی که لایق اون هستیم رو تامین کنه٬ اصلا چرا ما لایق همه اینها هستیم؟ مگه نه به خاطر قدرت تفکره؟ یا نه چون زیبا هستیم؟ یا چون خدا خواسته؟ یا چون اجداد ما فکر کردن دیگه بسه؟!

چرا فقط صنعت وتکنولوژی بشر اینقدر پیشرفت کرده ؟ چرا هنوز که هنوزه بعد از این همه عذاب و پیامبری که برای هدایت بشر اومدن هنوز بشر همنوعش رو میکشه ؟ چرا بعضی حق بعضی رو میگیرن؟ مگه ارتباطات و حقوق انسانی و.... جزء محدوده تفکر بشری نیست ؟ یعنی بشر از درک این علوم عاجزه؟

اگه این حقیقت وجود داره که تفکر انسان گنجایش این علوم معرفتی رو نداره ٬ چرا  آفریننده به هدایت بشر پرداخت٬ مگه میشه گفت نمیدونست؟..........

یا به قول دوستمون چون بدون فکر کردن روزها میگذرن ٬ زندگی مدرن میشه ٬ همه میگن میدونی مدل جدید فلان دستگاه٬ فلان کاررو میکنه ! تنبلی اجازه مکدر کردن خاطرمون رو نمیده... پس کسی هم فکر نمیکنه آیا فقط برای استفاده از این تجهیزات زندگی میکنه یا .......؟

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 12  توسط بی تا  | 

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديدولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
بارالها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرمن زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي

شهریار

ما در طول تاریخ به عشق ٬ محبت ٬ انسان دوستی و شجاعت غره بوده ایم وهمیشه مدال اولین منشور حقوق بشر رو بر سینه زدیم .... پس چرا در این دیار شهریار نخواسته زیر بارمحنت کسی باشه؟!...

 

اگر به شعرای دیگه گریز بزنیم٬ حافظ میگه:

یاری اندر کس نمی بینم یارانرا چه شد ٬ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضرفرخ پی کجاست٬ گل بگشت ازرنگ خود باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی٬ حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست ٬ تابش خورشید و سعی باد وباران را چه شد

شهریاران بود وخاک مهربانان این دیار٬ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق وکرامت در میان افکنده اند ٬ کس بمیدان در نمی آرد سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت وبانگ مرغی بر نخاست٬ عندلیبانرا چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت٬ کس ندارد ذوق مستی میگساران راچه شد

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش ٬ از که می پرسی که دور روزگارانرا چه شد

 

حافظ شاعر قرن هشتم و شهریار معاصر(۱۴)  پس دوستی در این ملک قرن هشتم هم سر اومده بوده ٬ و این مهم خیلی هم جدید نیست. اما چرا؟!....

 دوستی٬ محبت٬ مروت٬ یاری٬ مهربانی ٬ کرامت و حق شناسی کی سر آمد؟

اصلا چی شد که سراومد؟ مگه صفات بدی بودن؟ منش ایرانی که یه روزی زبانزد همه بود کجا رفت؟ فردوسی زبان ما رو حفظ کرد٬ اما منش ما چی؟آیا ما گدشته خودمون رو فراموش کردیم؟ چرا ما با اون بیگانه هستیم؟ مگه شرم آور بوده؟ لکه ننگ این تاریخ چیه که ما رو به دونستن اون مشتاق نمیکنه؟

 میگن ملتی که گذشته نداره آینده هم نداره٬ ما جزء کدوم محسوب میشیم گذشته دار یا نه؟

به نظر شما چرا ما هیچی نمیدونیم؟......

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 1  توسط بی تا  | 

وقتی دور شدن لحظه به لحظه یه دوست  از باغ دوستیتون رو احساس میکنید چه فکری به ذهنتون خطور میکنه؟

من گاهی از دوستم کاملا دلسرد میشم گاهی هم بش حق میدم٬ اما هیچکدومش پایدار نیست وخیلی زود اون یکی میشه. یعنی دلم که تنگ میشه ازش دلسرد میشم و وقتی حالم خوبه بش حق میدم.

الان دلم خیلی گرفته ٬ چون باید درس بخونم  پس فعلا از همه دلگیرم .

اگه بتونم تو امتحان موفق بشم خیلی عالی میشه٬  

دوستی و دوست داشتن گرچه به نظر یکی هستن اما من فکر میکنم با هم فرق دارن٬ دوستی یه رابطه دو طرفه و اون یکی یه طرفه هست.

هر دوتا شون میتونن بدون اون یکی باشه. هر دوتاشون میتونن باعث اون یکی بشن. اما تو فقط میتونی در مورد دوست داشتن تام الاختیار باشی چون اون یکی دست تو نیست.

راستی آدما میتونن هم خودشونو دوست داشته باشه هم بقیه رو؟

اسم اینکه خودت رو دوست داری خودخواهیه؟

شاید ما باید خودخواه باشیم٬!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 3  توسط بی تا  |