تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

سلام

۳۰ مرداد ٬فردا٬سالگرد تولد يه دوست و يه دوستيه، دوستي كه 45 ساله ميشه ودوستيي كه 3 ساله .

يه دوستی كه خيلي ساده و بي ريا شروع شد ، يه دوست كه هيچوقت نديدمش ، یه دوستی با يه قصه پر از افكار وخاطره كه شايد هيچوقت گفته نشه. یه دوست طلایی٬ یه دوستی تا ابد٬ یکی گوينده يكي شنونده، دوتا دوست:

گوينده اي كه من بودم ، شنونده اي كه اون بود

گوينده اي كه هر چه داشت گفت و فقط تحسين شنيد

شنونده اي كه همه را شنيد و فقط گفت حق با توست

شنونده محكم بود با دوتا چشم سرد میشی، گوينده اما ترد وشكننده با دوتا چشم گرم قهو ای

گوينده ميگفت من، شنونده هم ميگفت تو

سفره اين دوستي براي اينكه هيچكدوم دوست نداشت ظرفها رو بشوره هيچوقت پهن نشد. هيچوقت لازانياي شنونده ( كه معتقد بود معركس) تو خونه گوينده پخته نشد آخه شنونده اصرار داشت از گوشتي استفاده كنه كه گوينده عاشق زندگي اون حيوون بود. گوينده عاشق باغ وحش بود، هيچكس حاضر نبود همراهيش كنه. شنونده گفت حتما همراهيش ميكنه . اما چون راهش دور بود و كار داشت هيچوقت اونو باغ وحش نبرد.

البته گاهي گويندگي به نوشتن ختم ميشدو شنودگي به خواننده بودن، ولي باز همون حکم گوينده وشنونده جاري بود.شنونده واقعا نويسنده بود، اما گوينده دوست داشت نويسنده بشه. دل گوينده به جوابهاي كوتاه اما منظم شنونده خوش بود اما دل شنونده رو هيچوقت كسي نفهميد كه به چي خوشه يا نيست!؟.......

 خوب دوستي كه ندونه دل خوشي دوستش چيه بايد تا ابد منتظر دوستش بمونه....

 

پس منتظر تا ابد

 

 دوست عزيزم تولدت مبارك

 

نمیدونم هیچوقت اینجا میایی یا نه اومدی قدمت روی چشم ٬نیومدی منتظر میمونم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 22  توسط بی تا  | 

 

 

لاله ی بود٬ لاله باد٬ لاله ناب

فرو٬ ریشه به آب

تاب گرمايش خورشيد نداشت

نفسش گم ميشد

باد مي‌خواست

نه آن باد صبا

كه نسيمي باشد

بدمد از سر صبح

تا نهايت،

بي نهايت زيبا

باد آمد به سخن

منم آن باد لطيف

منم آن بوي نسيم

منم آن چلچله وقت، براي خواندن

منم آن يار دل تو،‌ مهيار

كه سخن دارد از درد،

بسيار

چون بديد آن دم عيسای مسيح

لاله آمد به ستوه

و فغان كرد به كوه

سخن از عشق بگفت

سخن از رنج جدايي، از باد

سخن از محو شدن

از نهايت، از خاك

چون شنيد

آن روح لطيف، آن پاك

گفت به نعره، فرياد

منم آن عشق، نه سنگ

منم آن حد نهايت، بي‌رنگ

منم آن روح مقاوم، منم آن روح حيات

لاله آرام گرفت

كرد گريه، كرد تكيه بر آن سرو سپيد

داشت آرام، داشت

و بوسيد نسيم

و بوئيد نسيم

لاله را، آن تن زيباي قشنگ

لاله آرام گرفت ٬ گشت آرام بر آن ساحل٬ لاله

 

 

نمی دونم شعر بالا از کیه٬ اما بی نهایت زیباست٬ یه قصه از یه عشق که برای لاله هم نفس زندگی هست هم مرگ... شاید فسلفه عشق همین نیاز نابودی باشه. به قول یه نفر خوشا از عشق مردن٬

حافظ میگه:

ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد                        عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت        عین آتش شدازین غیرت وبر آدم زد

عقل میخواست کزآن شعله چراغ افروزد             برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز               دست غیب آمدو بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند             دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت             دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت             که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 

البته شکی نیست که حافظ مرتبه عشق رو تمام وکمال گفته اما درک گفته اون کمی سخته و شاید یه شعر ساده تر مثل شعر لاله خودمونی تر عشق رو توصیف بکنه٬ راستش گفته حافظ ورای تفکر امروزه ماست٬ حس خطرناک من از دنیایی خودم وپیرامون اضمحلال معنوی بشر رو بهم خبر میده٬ جامعه انسانیت متفکری که یکی از شعراش حافظ بوده حالا باید شعر حافظ رو با ساده نویسی براش توضیح داد.

انحطاط از نظر شما چه معنی میده.....

حس بیگانگی با خاک٬ زبان٬ تاریخ٬ فرار از ارزشها٬ رویای دیگری بودن٬ ازرشهای ساختگی٬ تظاهر و دورویی ٬ عدم تعلق ٬ تجاوز به حریم هم٬ آز وطمع٬ دروغ ونیرنگ٬ جدایی و دوری...

 راستی برای انحطاط یه تمدن حتی یه دونه از کلمات بالا کافی نیست؟ نه شیطان لازم داره ٬ نه استعمار ٬ نه حتی یک حادثه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 16  توسط بی تا  | 

 

افسانه زیبایی
 جوانك زيبائي هر روز در آبگينه اي صورت خود را مي ديد و به تماشاي زيبائي خود مي نشست تا.....
اينكه روزي محو زيبائي خود گشت و درآب افتاد و غرق شد.
بعد از مرگ نارسيس فرشتگان جنگل به كنار آن آبگينه رسيدندكه روزگاري از آبي شفاف و شيرين سرشار واكنون جامي بود لبريز از اشكهاي تلخ...... 

فرشتگان پرسيدند: چرا اشك مي ريزي؟
آبگينه گفت: براي نارسيس گريه ميكنم. گفتند: تعجبي نداردهمه وقت درتمامي جنگل ها به دنبال آن آفريده زيباروي بوديم ولي فقط تو توانستي در زيبايي او به سجده درآيي آبگينه باتعجب پرسيد: مگر نارسيس زيبا هم بود؟ جواب دادند: چه كسي بهترازتو خبرداشت !هرروز بر ساحل تو خم مي شد درآينه ات نقش رخ خودمي ديد.آبگينه لحضه اي   خاموش شد پس آنگاه کفت: برای نارسیس گریه میکنم ٬ ولي هرگز زيبايي اورا نديدم٬ هر بار كه اوبرساحل من خم مي شد در آينه چشمانش زيبايي خود را مي ديدم.
فرشتگان جنگل گفتند: آري اين است افسانه زيبايي

اگر هر چه قدر خودخواه باشی به بقیه هم حق خودخواه بودن بدی اونوقت چیزی بنام خودخواهی وجود نداره میشه انسانیت. یعنی خودخواهی که منفور شده یعنی: حقی رو تاییدکنی و فقط فکر کنی که به نفع همه هست. همه انسانها حق دارند خودشون سرنوشتشون رو تعیین کنند ٬ خداوند  با تمام بزرگیش این حق رو به نوع بشر ارزانی کرده٬ پس کسی که می خواد بزرگ جلوه کنه  نباید این حق رو از بشر بگیره٬ این خواست خدا یعنی آفرینده بشر بوده٬ حالا چطور شده که بشر به بشر این حقو نمیده٬ .... خوب قانون٬ سیاست٬ حکومت٬ و... چیزایی هست که ما آدما خودمون به وجودش آوردیم  و کسانی رو برا حفظش انتخاب کردیم ٬ فقط برای افزایش امنیت خودمون اما همیشه خودخواهی این منتخبین باعث شده که انسانها خودشون به فکر نابودی هم بیوفتن و شاید اونی هم که یه آدم خودخواه رو سرنگون میکنه خودش یه خودخواه باشه فقط نوع خودخواهیش فرق میکنه. 

فکر میکنم انسانها شاید در صنعت ٬ در حد نهایت پیشرفت بشر باشن اما در کسب اصول اجتماعی و انسانی چیزی از بشر اولیه ٬که برای خوراک همنوعش رو میکشت٬ بیشتر داشته باشیم. از نظر من خودخواهی بشر عامل هلاک اونه حالا چه خودخواهی نوع بشر به دیگر آفریده هاچه خودخواهی اونها  نسبت به هم دیگه...

پاینده باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 9  توسط بی تا  | 

امروز شنبه بود اما سر کار نرفتم آخه ماشینم خراب بود ومجبور شدم ببرمش تعمیرگاه بعدشم خوب میدونین که این روزها آژانس پیدا نمیشه وما که محل کارمون بیرون شهره اینم یه شهر شرکتی اگه از سرویس جا بمونی مرخصی اجباری گردنته. خوب اینم مزایای بنزین کارتیه. هیچ فکرکردین تو اون ضرب المثل معروف کاه وکاهدون اگه جاش عوض شه چی میشه: یعنی کاهدون مال خودت نباشه اما کاه چرا؟ اونوقت هر کی کاه میخواد باید بگه بله قربان چه حرفت حساب باشه چه نا حسابی... بگذریم ما که نه کاه داریم نه کاهدون...

سرم بدجوری درد میکنه ٬ هیچ کدوم از کارهام درست پیش نمیره همشون گیر کردن٬میدونم مقصر کم حوصلگی خودمه اما راستش اوضاع دماغی ما ردیف نمیشه تا به یه وضعی عادت میکنم بدتر میشه٬ اونایی هم که غیر قابل پذیرشه که بماند.... 

راستی من اهل تاکستان (شهری در ایران) نیستم ٬ اما چه فرقی میکنه ایرانی هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 17  توسط بی تا  | 

سلام

تولدی ديگر

 

همه‌ هستی من آيه تاريکی ا‌ست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شگفتن‌ها و رستن ‌های ابدی خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگی شايد
يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می ‌گذرد
زندگی شايد
ريسمانی‌ است که مردی با آن خود را از شاخه می ‌آويزد
زندگی شايد طفلی ا‌ست که از مدرسه برمی ‌گردد
زندگی شايد افروختن سيگاری باشد، در فاصله‌ی رخوتناک دو هم ‌آغوشی
يا عبور گيج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی ‌دارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بی ‌معنی می‌گويد "صبح بخير"

زندگی شايد آن لحظه‌ مسدودی ا‌ست
که نگاه من، در نی‌نی چشمان تو خود را ويران می‌ سازد
و در اين حسی است
که من آن ‌را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقی که به‌ اندازه يک تنهايی ا‌ست
دل من
که به اندازه‌ يک عشق‌ است
به بهانه‌های ساده‌ خوشبختی خود می ‌نگرد
به زوال زيبای گل در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه‌ مان کاشته ‌ای
و به آواز قناری ‌ها
که به اندازه‌ يک پنجره می‌ خوانند

آه …
سهم من اين ا‌ست
سهم من اين ا‌ست
سهم من،
آسمانی‌ است که آويختن پرده‌ای آن را از من می‌ گيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله‌ متروک‌ است
و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن ‌آلودی در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدايی جان دادن که به من می‌گويد:
"دست‌هايت را
دوست می‌دارم"

دست‌هايم را در باغچه می‌ کارم
سبز خواهد شد، ‌می ‌دانم، می‌ دانم، می‌ دانم
و پرستوها در گودی‌ انگشتان جوهری‌ ام
تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می ‌آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌هايم برگ گل کوکب می‌چسبانم
کوچه ‌ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند،‌ هنوز
با همان موهای در هم و گردن‌های باريک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دخترکی می‌انديشند که يک‌ شب او را
باد با خود برد

کوچه‌ ای هست که قلب من آن ‌را
از محله‌های کودکی ‌ام دزديده ا‌ست

سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصويری آگاه
که ز مهمانی يک آينه برمی‌ گردد

و بدين سان ا‌ست
که کسی می ‌ميرد
و کسی می‌ ماند
هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ‌ريزد، مرواريدی صيد نخواهد کرد

من
پری‌ کوچک غمگينی را
می‌ شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی‌ لبک چوبين
می ‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه می ‌ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

باید از فروغ باشه؟ 

به نظر شما زندگی از نظر آقایون قشنگتره یا از نظر خانمها؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 1  توسط بی تا  | 

امروز کلی مطلب در مورد تفکر آدما نوشتم اما همش پرید .بدجوری حالمو گرفت ٬ اینم با ما مث باقی دنیا کنار میاد. دیوار کوتاه...................

میدونی یه عادت بد دارم شایدم مشکل کلی باشه چیزی رو که مینویسم خیلی دوست دارم اما اگه پاک شد دیگه نمیتونم همونوبنویسم یعنی هر چی بنویسم به نظرم اولی نمیشه٬ امروز همین بلا سرم اومد.

اما مطلب گفتم در مورد فکر کردن ما آدما بود٬ هیچ فکر کردین خلاقیت یعنی چه؟ آداب و رسوم ومد روز و... اینجور مطالب با نوآوری و خلاقیت و مثل بقیه نبودن چه فرقی دارن ؟ همه اینا یه روز مثل هم داشتن یه نفی شدید در ابتدا و یه دلبستگی شدید از اونجایی که میشن عادت ورسم و....

تا حالا فکر کردین چه موقع تو زندگی فکر میکنین؟ اصلا برا چی فکر میکنیم؟

مگه بزرگ شدن ٬ درس خوندن ٬ دانشگاه رفتن٬ کار کردن ٬ خرج ومخارج تامین کردن ٬ ازدواج کردن ٬بچه دار شدن و.... فکر میخواد ؟ اینا که یا مدشده یا رسمه یا زشته یا خوبه یا آبرو داری یا مردم چی میگن..

پس فکر کردن و تفکر انسان اشرف مخلوقات کجا رفته ٬ اینا که همه قانون شده یعنی فکر کردن تموم شده؟  پس تکامل بشر چی؟ حالا یعنی بشر تکامل پیدا کرده؟ آب سالم خوردن غذای پخته درس و کتاب وحساب همون تکامل بشره؟ ما کجا فکر میکنیم ؟ چرا اصلا به چشم نمی یاد؟ اگه یه روزی خدا این نعمت رو ازمون بگیره چی؟ به نظر شما اونوقت ما خیلی غصه میخوریم؟ اگه ما از چیزی استفاده نکنیم یعنی لایق داشتنش نیستیم دیگه.. اصلا میفهمیم دیگه نداریمش؟ اصلا شاید فکر ما خیلی هم بزرگ نیست؟ میگم ما با اون همه تفکری که بش می نازییم میتونیم بفهمیم مثلا یه گاو که تو یه مزرعه سرسبز زندگی میکنه اگه یه روزی قحطی بیاد از غصه دق میکنه؟ یا از گرسنگی میمیره ؟ چقد میفهمه چون غذا نیست داره میمیره ؟ اصلا میدونه مردن یعنی چه؟ میگم واقعا فهمش سخته ها!

والا اگه فهم وتفکر ما فقط برا فهمیدن حد بدبختیمون باشه ٬ نباشه بهتره ها؟  تا حالا جز به اینکه چی ندارین که میشه داشت به چیز دیگه ای فکر کردین؟ تا حالا به چیزایی که فکر کردین چقد جدید ونو بوده؟ آیا شده فکری بکنید که اولین بار باشه وایرادی نداشته باشه وبرا کسی دردسر نشه؟ چیزای تکراری که هست فکر کردن نداره؟

مثلا تو جواب سوال چرا بچه دار شدی؟ یه چند تا جواب عمومی هست که هر کی دو سه تاشو انتخاب میکنه وتحویل اینو اون میده این جوابها از سطح صفر سواد شروع میشه میره رو بی نهایت بعد برمیگرده رو جای اول... اینم از چرخه تحصیلات .... راستش من نمیدونم این تفکر کجا هست که من تو زندگی روزمره نمیبینمش... اصلا اگه فکر کنیم میشه زندگی کرد؟..........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 14  توسط بی تا  | 

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفتست...

دوست:

شکر خدا که از مدد بخت کار ساز        بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند        ماو چراغ چشم و ره انتظار دوست

گر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را     به عالمی نفرشیم مویی از سر دوست

دی میشد وگفتم صنما عهد بجای آر    گفتا غلطی خواجه در ین عهد وفا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت       با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

برمن جفا ز بخت من آمد و گر نه يار      حاشا كه رسم لطف و طريق كرم نداشت

      

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 9  توسط بی تا  | 

امروز هم سلام:

نمیدانم تا حالا از کسی که دوستش داشتین مجبور به جدایی شدین البته نه اعضای خانواده ها؟من همیشه عزیزانم را بدرقه کردم پی آرزوهاشون هنوزم به همشون فکر میکنم واندازه روز اول دوستشون دارم همه اونا برای من منحصر به فرد بودن و نمیتونم بگم کدوم روبیشتر دوست دارم٬ این بدرقه اصلا معنی خاتمه دوستی نیستا یعنی اینکه همه دوستای عزیزم هنوزم گاهی سراغی ازشون میگیرم وازشون بی خبر نیستم اما مدل دوستی دونفره ما عوض شده کسی اضافه شده٬ فاصله ما تغییر کرده٬ یا کمتر همدیگه رو میبینیم .به هر حال نوع ارتباط ما عوض شده٬ فرقی نداره این دوست پسر باشه یا دختر هر تغییری سخته خصوصا تو رفاقت ودوستی و اونی که تنها میمونه بار بیشتری رو میپذیره. یکی از این تغییرات ازدواج یه دوست هست که هم باعث مسرته هم دلتنگی٬ ادم نمیدونه به دوستش تبریک بگه یا به خودش تسلیت... من هیچوقت ازدواج نکردم بنابراین در مورد تبریک چیزی نمیدونم اما اون تسلیت رو بارها نه از سر غم بلکه از شادی سرو سامان یه دوست بارها به خودم گفتم

البته اینم بگم گاهی بدم نمیومنده با یکی از همین دوستام ازدواج کنم اما انتخاب اون نبودم٬ بالاخره تو ازدواج نظر دوطرف مهمه٬ ولی در کل حالا از اینکه با ازدواج با یکی بقیه دوستامو از دست ندادم راضیم(خودمونیم اینو نگم چی بگم).

 

 

 شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني

تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره اي  در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم

و تو درپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي

و من تنها براي ديدن آن چشم

تو را دردشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را

بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نميدانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا؟شايد خطا کردم

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روزازکنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران شد

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد

من بي تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آن که ميدانم تو هرگز ياد من را با خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟

و بعد از رفتنت از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو

 در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاري که بدون پاسخ و حرف است

و من در اوج پاييزي ترن ويراني يک دل

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا؟

شايد به رسم عادت پروانگيمان باز

براي شادي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 9  توسط بی تا  | 

باز سلام

شاید اگر به اندازه دلایلم برای رفتن به ماندن فکر میکردم حال دلایلی هم برای ماندن داشتم. نمیدانم شاید واژه رفتن از ماندن ساده تر باشد و شاید رهیدن را من رفتن ترجمه میکنم. میدانم هیچگاه در رفتن تردیدی نداشته ام اما ماندن چه؟ آیا تا به حال لختی به او اجازه حضور داده ام ؟ شاید زندگی جاری وغیر ارادی من خود رفتن باشدواین دلیلی برای اندیشیدن به تنها٬رفتن باشد٬وقتی به پشت سر فکر میکنی  لحظه ای نمانده ای وهر لحظه رفته ای به خط پایان نزدیک واز شروع دور شده ای . اما چرا؟ همیشه فکر میکنی در جا زده ای چرا تصاویر کنار جاده همیشه تکراری و آزار دهنده هست؟ آیا زندگی جز رفتن حرفی برای گفتن دارد؟ پس جنگ٬آزادی٬ رفاه٬نیکی٬ سیاست ٬ بدبختی ٬ خوبی٬ بدی و.... یعنی چه؟

 

زندگی دوساعت مانده به پرواز بازگشت است.

عشق شعله سوزان شمع زندگیست که تا روشن است تنت میسوزد وچون خاموش میشود دیگر هیچ نیستی٬ شاید باید در عشق تنها تا آخر سوخت ؟ اما شاید... عشقی دوباره تورا در سوختن همره شود؟ اما شاید... خاموش تا ابد ماندی!   شمع خاموش شمع نیست .... پس باید تا نهایت سوخت؟! .... پس زندگی شعله شمع است و تن جسم شمع که باید بسوزد تا تمام شود و عشق شعله ای که لحظه ای آتش در جان شمع می اندازدو میرود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 13  توسط بی تا  | 

- باز باران
-
با ترانه
- با گهرهاي فراوان
- ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها را افتاده
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
مي پرند اين سو و ان سو
مي خورد بر شيشه و در
مشت و سيلي
اسمان امروز ديگر نيست نيلي
-
يادم ارد روز باران
-
گردش يک روز ديرين
-
خوب و شيرين
-
توي جنگلهاي گيلان
-
کودکي ده ساله بودم
-
شاد و خرم نرم و نازک
-
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
اسمان ابي چو دريا
يک دو ابر اينجا و انجا
چون دل من روز روشن
بوي جنگل تازه و تر
همچو مي مستي دهنده
بر درختان ميزدي پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها ارام و ابي
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
افتابي
سنگها از اب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ ان جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زيبا ترانه
زير پاهاي درختان
چرخ ميزد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه هاي افتابي
نرم و خوش در جوش و لرزه
توي انها سنگ ريزه
سرخ و سبزو زرد و ابي
- با دو پاي کودکانه ميدويدم همچو اهو
- ميپريدم از سر جو
-
دور ميگشتم ز خانه
ميپراندم سنگ ريزه
تا دهد بر اب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
ميشکستم کردخاله
ميکشانيدم به پايين
شاخه هاي بيد مشکي
دست من ميگشت رنگين
از تمشک سرخ و مشکي
- ميشنيدم از پرنده
- داستانهاي نهاني
- از لب باد وزنده
-
رازهاي زندگاني
هر چه ميديدم انجا
بود دلکش بود زيبا
شاد بودم ميسرودم
روز اي روز دلارا
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودي زشت و بي جان
با همه سبزي و خوبي
گو چه ميبودند جز پاهاي چوبي
گر نبودي مهر رخشان
روز اي روز دلارا
گر دلارايي است از خورشيد باشد
-
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چيره
-
اسمان گرديد تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ريخت باران
-
جنگل از باد گريزان
-
چرخها ميزد چو دريا
-
دانه هاي گرد باران
- پهن ميگشتند هر جا
- برق چون شمشير بران
-
پاره ميکرد ابرها را
-
تندر ديوانه غران
- مشت ميزد ابرها را
روي برکه مرغ ابي
از ميانه از کناره با شتابي
چرخ ميزد بي شماره
گيسوي سيمين ما را
شانه ميزد دست باران
بادها با فوت خوانا
مي نمودندش پريشان
-
سبزه در زير درختان
- رفته رفته گشت دريا
-
توي اين درياي جوشان
-
جنگل وارونه پيدا
-
به چه زيبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
-
بس گوارا بود باران
- مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
- رازهاي جاوداني پندهاي اسماني
-
بشنو از من کودک من
- پيش چشم مرد فردا
-
زندگي خواه تيره خواه روشن
-
هست زيبا هست زيبا هست زيبا
..................

 گلچین گیلانی

 

سلام .من نمیتونم از کاما استفاده کنم کسی میتونه به من بگه کدوم کلید تو فارسی کاما میشه؟

 اینم شعر زیبای باز باران

امروز نمیدونم چرا با فونت مشکل دارم؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11  توسط بی تا  | 

پرده پندار

پشت شیشیه باد شبرو جار می زد
برف سیمین شاخه ها را بار میزد
پیش آتش
یار مهوش
نرم نرمک تار میزد
جنبش انگشتهای نازنینش
به چه دلکش
به چه موزون
نقشهای تار و گلگون
بر رخ دیوار میزد
موجهای سرخ می رفتند بالا روی پرده
بچه گربه جست می زد سوی پرده
جامهای می تهی بودند از بزم شبانه
لیک لبریز از ترانه
توله ام با چشمهای تابناکش
من نمی دانم چها می دید در رخسار آتش
لبرهای سرخ و آبی
روزهای آفتابی
چون دل من
 پنجه نرم نگار خوشگل من
بسته میشد باز میشد
جان من لرزنده از ماهور و شهناز می شد
چشمهایم می شدند از گرمی پندار سنگین
پلکها از خواب خوش می امدند آهسته پایین
با پر موزیک جان می رفت بیرون
در بهشتی بکر و موزون
ای زمین ! بدرود تو
ای زمین ! بدرود تو
سوی یک زیبایی نو
سوی پرتو
دور از تاریکی شب
دور از نیرنگ هستی
رنج پستی
تیره روزی
کشمکش دیوانگی بی خانمانی خانه سوزی
دارد این جا آشیانه
آرزوی بكر و مغز کودکانه
 آرزوی خون و نیروی جوانی
دارد اینجا زندگانی
دور از هم چشمی شیطان و یزدان
 دور از آزادی و دیوار زندان
دور دور از درد پنهان
دور ؟ گفتم دور ؟ گفتم سوی خوشبختی پریدم ؟
پس چرا نا گه صدای توله خود را شنیدم
چشمها را باز کردم آه دیدم
یار رفته
تار رفته
آن همه آهنگ خوش از پرده پندار رفته
بر درخت آرزوی کهنه من خورده تیشه
نو نهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه
پشت شیشه
باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می زد
باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد
در رگ من نبض حسرت تار می زد

مجد الدين مير فخرايي گلچين گيلاني

آقای گلچین گیلانی رو همه ما به خاطر دارم شعر باز باران  تو کتاب فارسی دوران دبستان یه اثر ماندگار از ایشون هست گرچه اون شعر کامل نیست . همه ما حداقل ۳-۴ بیت از اون شعر رو هنوزم از حفظ هستیم. اما ایشون شعرهای قشنگ زیادی دارن از جمله شعر بالا که من خیلی دوستش دارم.

شاعر در رویا از آزادی وزندان دور شده واین باعث مسرت ایشون شده ! مگه آزادی بده؟! خوشا به حال این پندار که هر جایی میتونه باشه.

واقعا آزادی کی معنا پیدا میکنه ؟ وقتی کلمه زندان رو داشته باشیم ! همه ما یه توصیف از زندان داریم محلی بسته برای نگهداری مجرمین! اما مجرم کیه ؟ به چه جرمی مجرم شده؟ از نظر کی وچه اون مجرمه؟ اصلا زندان باید دیوار ونگهبان وقاضی و قانون و... داشته باشه و یا به قول عرفا جسم خاکی هم یه زندانه؟ همه ما انسانها از آزادی حرف میزنیم در حالی که هیچکدام زندانی نیستیم. پس یا آزادی متضاد زندان نیست یا معنای زندان ورای توصیفی هست که ما داریم. در معنای آزادی زیاد بحث ونظر داریم اما زندان چی؟ هیچکس برای اون بحثی رو راه نینداخته چون خوشایند نیست؟ از نظر من زندان وآزادی دوتا کلمه مترادف هستند. خدا انسان رو آزاد آفریده اما انسانها آزاد زندگی نمیکنن این خواست وانتخاب خودش بوده فکر کنم ما در حدی که زندانی نیستیم آزادیم وگرنه در حال حاضر هیچ انسانی در هیچ جای این کره خاکی آزاد نیست.

ما همه دنبال شعار آزادی هستیم در حالیکه مشکل ما اون نیست مشکل ما زندانی بودن ماست نه آزاد نبودن. زندان ما از افکارمون شروع میشه و تا به قوانین برسه حداقل ۷-۸ مرحله رو گذرونده . حالا افکار آدمها به چی برمیگرده خودش داستانی است که بازم به قوانین میرسه قصه خیلی پیچیده اما ساده هست پیچیده چون ابتدا و انتهاش معلوم نیست اما ساده چون این مشخصه که هر کس باید از خودش شروع کنه و زندانی خودش نباشه. از قدیم خیلی ساده گقتن:

" از ماست که بر ماست"

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11  توسط بی تا  | 

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مست ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام ومُهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم

ناديا انجمن(افغانستان)

وفات 8 نوامبر 2004
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 14  توسط بی تا  | 

سلام دوستان:

از امروز تصمیم دارم مطالبی که بهشون فکر میکنم و عقاید منو تشکیل میدن رو بنویسم گرچه شاید نتونم به علت تعهدی که به مدیریت بلوگفا دادم همه اونا رو لحاظ کنم. امید وارم بتونم نظرات شما رو داشته باشم َ دوستان جدیدی پیدا کنم و در نهایت راهنمایی های دوستان چراغ راه آینده من باشه.

در ضمن من اصلا کار وبلاگ نویسی رو بلد نیستم.

تاکستان خوشبختی:

آمدن افتان وخیزان در به در دنبال تاکستان خوشبختی دویدن

عاقبت چیدن یه خوشه از آن یا نچیدن

این تمام زندگانیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 13  توسط بی تا  |