تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد                تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم

فكر بهبود خود ايدل ز دري ديگر كن                 كه نصيب دگرانست نصاب زر و سيم

گوهر معرفت اندوز كه با خود ببري                    درد عاشق نشود به بمداواي حكيم

 امروز خوب يا بد، زشت يا زيبا، آرام يا شلوغ، شاد يا غمين روز تولدمه و بايد بهش خوشامد بگم چون هيچوقت فراموشم نكرده. اين روزها غم بزرگي تو خونه دلم خيمه زده نميدونم چيه و از كجا اومده و يا چطور! اما جاي خالي شادي، بودن مستاجر نا خواسته غم رو بهم گوشزد ميكنه! هوا اونقدرگرم، غبار آلود و بوداره كه فكر عشقبازي رو از سر كبوترها هم بدر كرده. روي سايه بون نسشتن و نميدونم به چي فكر ميكنن شايد به روزهاي آغازين بهار ويا شايد گرماي هوا رو با گرماي عشق، غبارش رو با كدورت وداع و بوي خيانت را با  آلودگي گازها تداعي ميكنن ! آخه هوا اونقدر گرمه كه كارخونه ها هم دوست دارن مشامشون رو با هواي خنك پر كنن و در نتيجه هواي مونده و بودار خودشون روبه اتمسفر اهدا كردن!  اين هواي دلپذير ديدگان روهم بي نصيب نكرده و گونه ها رد گرم اشك رو حس ميكنن. نميدونم شايدم اشك دلم باشه كه به بويي خودش رو فريفته؟

يكي از كبوترها با نكش پرهاشو مي كاوه شايد داره منشاء همه اين بدي ها رو تو خودش جستجو ميكنه؟!  احساس ميكنم امروز رخوت اينور پنجره به اونورش رسيده و كبوتر هاهم هيچ علاقه اي به تكون خوردن ندارن پرهاشون بسته و سرشون رو زير اون مخفي كردن. امروز حتي از جوجه ها هم خبري نيست اونا هم رفتن پي سرنوشت . امروز فقط منم واين صفحه و فكر سبزي كه بر اين سپيدي نقش بسته.

امروز به رنگ آب خواهم نوشت:

 تولدت مبارك تا سبزي اميد، زردي پاييز را به خود نبيند.

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 0  توسط بی تا  | 

يادمه از بچگي گوشم پر بود از قصه هايي كه همش يه نتيجه اخلاقي داشت و اونم اينكه ادمها نبايد وسوسه ظاهر چيزي بشن و بايستي هميشه هوشيار باشن . قصه هاي بابابزرگ اگرچه نقل سينه به سينه داستانهاي كهن بود اما حكايت از بزرگترين مشكل بشريت داشت. شايد فقط انسانها نباشن كه زيبايي رو تحسين كنن و یا شايد فقط ميل به زيبايي نباشه كه اونها رو فريب ميده گاهي نياز به مايحتاج اوليه حتي ؟! به هرحال فريب هميشه راهي براي پيروزي برخي و شكست بعضي ديگه بوده ، نميشه گفت فريب راه نا جوانمردانه اي براي پيروزي باشه ممکنه  استفاده از حماقت ديگران و يا حتي نيازشون تنها راه تامين خواسته هاي فريبكار باشه! امروزه بشر به اين نتيجه رسيده كه فكر با ارزش ترين دارايي بشر بوده و هست. گاهي ممكنه استفاده فكر از نظر بعضي ها فريبكاري باشه اما حقيقت اينه كه هوشياري به همه موجودات ارث رسيده و بايد ازش استفاده كنن. بشر به عنوان اشرف مخلوقات و براي اينكه امانت دار خوبي باشه بايد از فكرش استفاده كنه اما راستي همه ادمها بهره يكساني از اين نعمت بردند؟ آيا درسته كه هر مظلومي را عاري از تفكر و ظالم رو متفكر بدونيم ؟ راستي هيچ فكر كردين كه اگه همه آدمها متفكر بودن توي دنيا ما چي ميشد؟ ما ادمها به واسطه اينكه انسان رو برگزيده ميدونيم اجازه استفاده از همه طبيعت رو بهش داديم اما راستي هم جنس خودمون چي؟متاسفانه جواب تاريخ به اين سوال بله هست ! اما راستي كلمات انسانيت، فرهنگ ،ادب و انصاف منافاتي با تفكر داره؟  آيا از ديد تفكر٬ فريب بر فرهنگ و ادب رجحان داره؟ آيا فريب از خوي وحشي و فرهنگ اثر خوي انساني او نيست؟ راستي دنيا به سمتي ميره كه انسان از خوي وحشي خودش دور ميشه يا....

اميد كه شاعر شكر سخن ديار پارس از غيب گفته باشد كه:

دور فلكي يكسره بر منهج عدل است  خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل

حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است   از بهر معيشت مكن انديشه باطل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 15  توسط بی تا  | 

گاهی وقتا که تو تنهایی خودم  خاطرات ذهنم رو زیر رو می کنم, از اینکه می تونم گرمای عشق رو زیر لایه های خاکستر افکارم پیدا کنم لبخندی گوشه صورتم میشینه, تلخی یا شیرینی اون مهم نیست. نوید بودن امیده این لبخند, اینکه عشق با همه تلخی که برام داشته تو باورم نمرده و هنوز گرما بخش افکار پریشانمه...

شاید حمید مصدق این عشق مرده رو بهتر توصیف کرده باشند:

 زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی سر کش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

 --------------------------

عشقی آن گونه که بنیان  مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از این که چرا

مانده ام زنده هنوز؟

 ------------------------

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز؟

 ------------------------

گفته بودندکه

از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی, لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

 -----------------------------

«آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش»

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 21  توسط بی تا  | 

هميشه تصورم بر اين بوده كه ادمها تو جمع مي آموزند اما آموختم تنهايي بزرگترين معلم زندگيم بوده ، هميشه دنبال يه سرمشق و الگوي رفتار گشتم اما مادرم اولين و آخرين اونا بود. هميشه به دنبال يه ارامش وامنيت بزرگ تو زندگيم گشتم غافل از اينكه آغوش پدرم بالاترين امنيت رو برام رقم ميزد.براي ساخته شدن بايد تنها بود براي مادر بودن بايد بتوني الگوي رفتاري مناسبي رو ارايه بدي و براي پدر بودر بايد دنياي امنيت باشي . اما راستي چرا ما فكر ميكنيم 16 -17 و يا 20 ساله بودن يعني ميتوني پدر بشي يا مادر و 30 سالگي يعني داره دير ميشه! يعني همه انسانها در اين سن ميتونن الگو باشن و يا دنياي امنيت راستي مگه چقدر تنها بودن كه اينا رو آموخته باشن؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 10  توسط بی تا  | 

هميشه منتظر يه اتفاق خوب بودن ، صبور بودن، درسي از طيبعته و فاصله خزون تا بهار بعد، نميدونم طبيعت ميدونه كه اين فاصله 6 ماهه  يا نه فقط منتظر يه تغيير ميمونه و شايدم واقعا مرگ طبيعت روچشمهاي كم سوي من تداعي ميكنه در حاليكه طبيعت زندس و داره براي بهاري ديگر تلاش ميكنه ! اگر علم بشر ثابت كنه كه طبيعت داراي حافظه بوده و در پاييز بر مبناي يافته هاي خودش مرگش رو فقط 6 ماه ميدونه پس انتظار من براي يه اتفاق خوب چقدر پوچ و بي معناست. اگر علم ثابت كنه طبيعت در تمام فصل پاييز و زمستان در حال تجديد قوا براي بهار بوده اونوقت صبوري من تنها تجربه من از طبيعت جايي در اون اتفاق نداره. اون روزي كه بفهمم زندگي طولاني روي زمين جز چند آموخته غلط يافته اي برام نداشته خوب اين همه انتظار....

از عمري كه گذشته دانستم كه دنياي مدرن هم تاثيري در فكر مرتجع آدمها نداشته و فقط اين نوآوري باعث سرعت انحطاط اونا ميشه روزگاري فرمان مرگ كسي روزها در راه بود تا به مقصد برسه و حالا فقط چند ثانيه!

 چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و كسي نمي آيد

صفاي گمشده آيا

بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد؟

اگر زمانه به اين گونه

- پيشرفت اين است

مرا به رجعت تا غار

- مسكن اجداد

مدد كنيد

كه امدادتان گرامي باد.

هميشه دلهره

با من

هميشه بيمي هست

كه آن نشانه صدق از زمانه برخيزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگريزد

هميشه مي گفتم:

‹ چقدر مردن خوب است

‹ چقدر مردن،

‹ در اين زمانه كه نيكي

حقير و مغلوب است –

‹ خوب است.

 حمید مصدق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 16  توسط بی تا  | 

وقتي بهار با همه بي خبري زمستون از برف و بارون كه زمينه ساز ورودش بودن درست سر موقع هميشگي از راه ميرسه و كوله بارش رو زمين ميذاره عطر شكوفه ها و طراوت سبزه ها با همه خشكسالي مشام رو نوازش و بهار هر چند ناتوان زندگي رو بر سياهي زمستون چيره ميكنه٬ به دلم ميگم بهار تو هم سر موقع ميرسه صبر كن فقط يادت باشه اون بهار هم بوي اين بهار رو ميده برا همين سينه تو از بوي بهار پر كن تا بتوني اونو از راه دور بشناسي.

بهار بوي اميد رو در وجود خسته ما آدمها زنده ميكنه، بهار طراوت وشادابي رو به دل خاك سياه هديه ميكنه، بهار يعني تولدي دوباره، بهار يعني بودن، اميد و آرزو.

بهاران خجسته باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 9  توسط بی تا  | 

دوست داشتم به مناسبت روز جهاني زن چند خطي راجع به زن بودن بنويسم اما گرفتاريهاي آخر سال تا امروز اين مجال رو نداد، البته شايد فرقي نكنه حالا يا روزي كه نبود.

تو قصه ها و كتب مذهبي مي خونيم خدا اول مرد رو آفريد و سپس زن رو خيلي گشتم اما جايي نخوندم اول آقا فيله اومد و بعد خانمه يا اينكه آقا شيره اول بود يا خانم شيره به هر حال اشرف مخلوقات بودن انگار كمي پيچيده تره و بهتره فرض رو بر صحت قصه ها بذاريم خوب اول مرد آفريده شد اگر اون موجود كاملي بود ديگه نيازي نبود، پس اين آفرينش، تكميلي بود بر كارگاه هستي و شايد پر كننده خللي!

وقتي دنيا ميايي تفاوت فقط يه كلمه هست دختر يا پسر اما هر چي بزرگتر ميشي معني اين دو كلمه متفاوت تر ميشه يه جايي ميرسه كه ميبيني يه اقيانوس تفاوت تو همون دو تا كلمه نهفته بوده. البته متاسفانه بقيه از همون اول ميدونستن...

وقتي دختر باشي شرف و ناموس خانه اي بايد تو چهار ديواري خونه بموني اگه هم بيرون ميري بعد از هزار تا تاييديه از مادر  گرفته تا فاميلهاي بزرگتر + 100 سال و البته آقايون تا 3 ساله . تازه وقتي بيرون رفتي سر و كله مدعي العموم پيدا ميشه. ميدونم ميگين هزاران دختر هر روزه بدون توجه به همه اين نبايد ها از خونه بيرون ميزنن اما كي خبر از دل اونا داره ؟

وقتي دختر باشي عاشقي هم رنگ و بوي ناموس پيدا ميكنه. وقتي دختري باشي تحصيل كرده و كار مناسبي داشته باشي انگار حق بقيه رو گرفتي كسي فكر نميكنه تو اين بل بشو چه خون دلي خوردي تا به اينجا رسيدي از چند تا نبايد گذشتي چه تو خانواده چه تو جامعه و پشت چند تا كلمه جنيست مجاز منتظر موندي يا جواب رد شنيدي، اونموقع كسي آخ نگفته.

تا حالا كسي پرسيده اون خطري كه هميشه دخترا برا خاطرش بايد بترسن چيه؟ تو جاده نرو، شب بيرون نرو، نخند، سر به زير يا به قولي سر سنگين باش، بپوش، نبين، نگو ... آخه مگه جاده يا شب خطرناكه؟ خطرش چيه كه گريبان زنها رو ميگيره !

خيلي جاها خوندم جان عزيزترين داشته بشره اما بشريت براي داشتن آزادي حاضره از جون خودش بگذره. حالا اين خطر چيه كه ما زنها به خاطرش از آزادي خودمون ميگذريم نميدونم!؟

در اديان اومده از خواسته هاي مادي خود بگذريد تا از معنويات به شما ببخشيم. اما راستي جاي آزادي زن چيزي كه ازش ميگذره برا خاطراون خطر چي قراره بهش بخشيده بشه؟ راستي مگه آزادي مادياته؟ شايدم آزادي بسته به جنسيت تغيير ماهيت ميده؟ شايدم اينكه ميگن زمان برده داري سر اومده منظورش برده به معناي مذكره! شايدم آزادي لياقت ميخواد! شايدم آزادي جز محدوده انسانيت محدوده جنسيتي هم داره، مثل رده هاي شغلي! نميدونم كلمه محدوده با آزادي رو بشه تركيب كرد يا نه، به شرطي كه معني هيچكدوم عوض نشه!

آخرش اينكه تو روزي كه نبود زنان فقط ميخواستن بگن مرگ بهتر از زندگي با ذلت اسارته ....

جرقه‌هاى آه من ستاره ريز می‌شود             به عرش لانه می‌كند كبوتر دعاى من

سرشك بيخودانه ام به خط خط كتاب او        نگاه كن چه بى بهانه می‌چكد خداى من

ز حرف حرف دفترى ز واژه واژه محشرى         قيامتى رسيده از سكوت ديرپاى من

مخر، مدر، حرير وهمى مرا كه خوشترم        به شب كه شعر می‌زند شرر به لحظه‌هاى من

 نادیا انجمن

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 12  توسط بی تا  | 

گوهر نام زني در محله ماست، گوهر آموزگار است، او به دختران اين سرزمين خواندن و نوشتن مي آموزد . او دو دختر و يك پسر دارد و معتقد است دختران بايد درس بخوانند تا بتوانند كاري داشته باشند زيرا دختر كارمند حتما شوهري پيدا ميكند! دختر اولش كه در 15 سالگي ازدواج كرد را شوهرش طلاق داد اما دومي كه 20 ساله  بود و كارمند بانك الان شوهر دارد. مهم نيست هر روز چشمان ليلي اشك آلود باشد و كبود مهم اينست كه شوهري بالاي سرش باشد. گوهر ميگويد آرزو ميكرده زودتر دخترانش به خانه بخت بروند تا او ، همسرش و پسرش بتوانند زندگي آرامي داشته باشند! او ميگويد تا قبل از تولد فاطمه وليلي زندگي خوبي داشته گر چه از تولد علي بي نهايت شاد شده اما تا زماني كه دختران را شوهر نداده روي آرامش را نديد. فاطمه بعد از طلاق درس خواند و معلم شد و حالا شوهر و دو بچه دارد، مهمم نيست شوهرش معتاد است وبد دل. شوهرش ميگويد اول صبح بيرون رفتن زن شرم آور است و اگر قولي كه به پدر فاطمه داده نبود با كار او مخالفت ميكرد اما او نمي گويد اگر فاطمه كار نكند هزينه زندگي او و بچه ها چگونه تامين خواهد شد؟ او هيچگاه اعتراف نمي كند كه حقوق فاطمه تنها دليل انتخاب او بود و پرده اي بر مطلقه بودنش! فاطمه هم از كبودي تن بي نصيب نيست او به ازاء هر جلسه اوليا در مدرسه خود يا پسرش بايد پاسخگو باشد. فاطمه ميگويد هر بار كه از سر ناچاري و كوچكي شهر با اقوام همسر سابقش احوالپرسي كند بايد هفته اي را در منزل مادر ميهمان باشد ومحروم از ديدار فرزند!

گوهر خوشبختي خود را در نبودن دختران مي داند و فاطمه و ليلي معتقند با پدرشان مشكلي ندارند اگر گوهر نبود آنها اين همه حقارت خانه همسر را تحمل نميكردند. ليلي فرزندي ندارد در واقع همسرش عقيم است . گرچه زندگي او سراسر شك وبي اعتماديست اما او خوشحال است كه چشمانش نگران كسي نخواهد بود.فاطمه يك دختر دارد. او ميگويد وقتي اورا براي اول بار در آغوش كشيد نميدانست از خوشحالي فرياد بكشد يا از غم بگريد او ميگويد حالا كمتر مادرم را مقصر مي دانم اين سرنوشت ما زنان است كه در تولد هم جنسمان بگريم و تا سپردنش به شوهر دل نگران باشيم و بعد همه چيز قسمت است وبخت! مادرم خوشبخت بود  و من بد بخت!

فاطمه پارسال خيلي ناگهاني خانواده اش را ترك كرد! بهت زدگي محله ما در مفقود شدن فاطمه و فرزندانش وصف نا شدني بود!! رفتن او زندگي ليلي را هم كه 15 سال جواني خودرا به خدمت خانواده همسرش گذرانده با مخاطره رو به رو كرده اما ليلي مي گويد فاطمه با الناز و ايليا زندگي خوبي در سوئد دارد و ليلي از اينكه الناز زندگي ائده ال خودش را انتخاب خواهد كرد از خداوند شاكر است. دولت سوئد دو ماه پيش درخواست شوهر فاطمه براي بازگرداندن فرزندانش را نپذيرفت.

ديروز عكسي از فاطمه و فرزندانش ديدم او لبخندي به لب داشت و چشماني كه كبود نبودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 11  توسط بی تا  | 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                 گلباران باد .

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 11  توسط بی تا  | 

خيلي وقتها به اين فكر ميكنم كه خوشگذروني يعني چه آيا  واقعا اين كلمه مبتذله شايد اجراي اون ناپسند باشه شايدم بعضي وقتا خوب باشه گاهي لازم و گاهي زشت وبد! شايد خوشگذروني معادل كلمات لهو ولعب عربي باشه كه به شدت نكوهش شده؟ نميدونم مگه اين جشن هايي كه ما در گذشته وحال داشتيم وداريم يه نوع خوشگذروني نيست مگه خوشگذروني اندكي از اوضاع و گرفتاري ها فاصله گرفتن و به تن و روان ارامش دادن نيست ؟ چرا خيلي از ماها عادت به خوشگذروني ندارم ؟ اغلب مهموني ها جاي اينكه يه خوشگذروني صرف باشه يا باعث دلخوريه و كدروت يا حرص و غصه و اين حرفا ، مسافرتها كه ديگه بدتر همش نگراني بليط و هتل و هزينه ها... جمع شدن هايي دور هم تو پارك و خيابون و ... هزار تا مسئله كه يكيش نگران بودن ازحضوره. شايد براي خوشگذروني بايد دنبال بهانه هاي بزرگ گشت اما مگه نه خوشگذروني استراحت تن و روانه پس چه بهانه اي بهتر از خستگي تن و روان؟ راستي كار و مشغله زياد دليل ترك خوشگذروني ها ي كوچيك و بزرگ ما شده!؟  يا شايدم هزينه بالاي اون؟!  شايدم معذوريتهاي اجتماعي و يا قانون! يعني مبتذل بودن كلمه؟ زندگي  خيلي از ما در اين باور ميگذره و آرامش و استراحت رو ار تن و روان خودمون دريغ ميكنيم، شايد به گونه اي رياضت ميكشيم اما واقعا براي به دست آوردن چي؟

حافظ ميگه:

عمر زاهد همه طي شد به تمناي بهشت        او ندانست كه در ترك تمناست بهشت

 و فروغ مي نويسه:

کسی به فکر گل ها نیست

 کسی به فکر ماهی ها نیست

 کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 12  توسط بی تا  |