تبليغاتX
تاکستان خوشبختی

تاکستان خوشبختی

دست نوشته های من

هوا دل‌پذیر شد، گل از خاک بردمید

پرستو به بازگشت زد نغمه‌ی امید

به جوش آمده‌ست خون، درون رگ گیاه

بهار خجسته‌فال، خرامان رسد ز راه

بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد

 نوروز۱۳۹۱

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 10  توسط بی تا  | 

امروز روز زن بود جایی که روزی در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس‌دوزی در نیویورک آمریکا به خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دست‌مزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک‌زدن زنان برهم خورد. در سال ۱۹۷۷ سازمان ملل در قطعنامه‌ای ۸ مارس را با عنوان «روز حقوق زنان و صلح بین‌المللی» وارد تقویم رسمی خود کرد. همه افرادی که از اروپا اینجا اقامت گزیدن براشون جالب بود چرا که در کشور خودشون این روز تعطیل رسمیه برای منهم به جای خود فرق داشت چون ایران که بودم هزار تبریک از دوست و آشنا داشتم واسه همین تا خونه رسیدم رفتم سراغ فیس بوک تا پیامهای دوستان رو بخونم که متاسفانه با خبر مرگ خانم سیمین دانشور مواجهه شدم همه جا نوشته بودن به جلالش پیوست اما فکر کنم او جلال جلال بود .

روانشان شاد

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1390ساعت 10  توسط بی تا  | 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم            چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چون بر نمی تابم      به شهر خود روم وشهریار خود باشم

ز محرمان سرا پرده وصال شوم                       زبندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی         که روز واقعه پیش نگار خود باشم

ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان    گرم بود گله ای راز دار خود باشم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود   وگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ        وگر نه تا به ابد شرمسار خود باشم

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 11  توسط بی تا  | 

تو را ای کهن بوم وبر دوست دارم

بیایید خوبیهامان را از یادها بیرون بکشیم غبار شان را بزداییم و دوباره آنها را فریاد بزنیم چرا که ریشه های آنها زنده اند چرا که هستی ما از آنهاست چرا که ما همه با همین یادها وخاطرهاست که زنده ایم بدی هایی که هست همه علفهای هرز و بی ریشه اند و ما به غلط آب را از درخت کهنسال میهن دریغ می کنتم تا هرزه ها بخشکنند اما یادمان باشد مام میهن تشنه محبتی است تا قوی بماند وشاداب زنده و پاینده پیچکها خود می روند از پس این شادی ها و طراوتها.

آری خاطره ها و سرور شادیمان را بیرون بریزیم و به شکوه روزهای خوب برگردیم روزهای غرور, روزهای بزرگ تاریخ همان که می گویند " دود از کنده بر می خیزد"

ممنونیم آقای فرهادی عزیز که خاطره ای خوب را شکفتی , افتخارمانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 5  توسط بی تا  | 

هفته گذشته در یک امیدواری گس و مبهم گذشت. برای امیدوار موندن دوتا رمان خوندم  شاید خنده دار باشه واسه کسی که عاشق خوندنه اما راستش عمر نقشه هایی برای ادمها داره ورای تصور. به هرحال این دو نگذاشتن با فکر کردن به واقعیت های پیرامون٬ هفته ای رو با شخصیتهای اونا و دور از تنهایی بگذرونم.  رمان اول "چه کسی باور میکند" و دومی "وکیل شیطان" بود . اولی روابط سنگین وناگفته یک زندگی آرام و دومی حکایتی از انسانهایی ساده که رستگار شدند.هر دوی اونا رو دوست داشتم اولی حکایت از این داشت که آدمهای زیادی هستند که نا گفته های زندگیشون بیشتر از حقیقت های آشکار زندگی اونهاست و دومی می گفت برای خوشبخت بودن لازم نیست خاص بود ومتخصص. چقدر دوست داشتم مثل شخصیتهای قصه دوم با اعتراف به اشتباهاتم راه خوشبختی رو پیدا کنم . اما در زندگی واقعی همیشه قصه اول انتخابم بوده, نا گفته هایی برای غذاب دادن خودم٬  شاید شیرینی هایی هم داشته. تمام اعترافهایی که به نقصان های خودم داشتم هیچ راه رهایی رو نشونم ندادن فقط باعث شده بیشتر با اونها زجر بکشم.شاید هیچ وقت شنودگان حقیقت اونو باور نکردند, شاید هم حرفهام فریبی بوده برای گذر از سرزنش شدن و ماندن با تنهایی, غم تنهایی عشقی است که مرا می آزارد اما این معشوق سالهاست که در وجودم موجر یست صاحب اختیار, نه می رود و نه تسلیم می شود, همه را از من گرفته حتی خودش را. کاش می توانستم در روز آنقدر کار برای انجام داشته باشم که شبها از خستگی بمیرم و این چنین او را به خودش وانهم تا دق کند. اما این روزها به عکس نازش را خریدن تنها سرگرمی ممکن است. چه هفته پر امیدی بود افسوس که در این واپسین لحظات باید امید را به خاک بسپارم و دوباره با او باشم. چه او تنها دل خوشیست که گرچه بر من اما همیشه با من بوده.

آخر چه کنم چهر هایی که می بینم قادر به درکشان نیستم برایم مجسمه هایی هستند که نمیدانم برای چه به دیدنشان رفته ام کلامشان برایم چون کلام خدا گنگ و نامفهوم است اری درست به مانند کتاب قطور پرودگار که تنها فهمم از آن نیایش ٬ ریاضتی معین و مجازات است از تمام حرفهایی که صبح تا شام می شنوم تنها توانسته ام بفهمم که کارشان با تمام شده و می توانم بگویم ممنون.

نمی دانم چرا این روزها به این اندیشده ام که معلولان ذهنی هم مشکلاتی چون من دارند یا اینکه مشکلات آنها تنها بخشی از داشته های منست.

گاه می اندیشم چونان برده ای به سرزمینی جدید به بیگاری آمده ام  یا مانند شاهزاده خانمی برای متشخص بودن . آنچه بین این دو تفکر یکسان است تنهایی آنهاست در دنیایی نا شناخته.

تنهایی, همان که می گویم دوستش دارم همان که مرا می آزارد همان که با من است همان که بر من است.

کاش می توانستم خانه اش را نابود کنم کاش می توانستم با خستگی خود او را دق بدهم کاش می توانستم بدون او زندگی کنم . کاش می شد باز هم رمانی خواند باز هم امیدی داشت و بر عشقی چیره شد . کاش می شد که نبود٬ او یا من فرقی نداشت.

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 4  توسط بی تا  | 

برای دومین بار تو جشن سال نو میلادی شرکت کردم وقتی تو اون سرزمین باشی خوب دیگه پیش میاد که بری و بعدش هم هی بگی سال نو مبارک. گر چه هنوز هیچ احساسی به این همه شور وشوق و سر و صدای تحویل سالشون ندارم اما راستش با خودم فکر کردم مگه نه با هر نو شدنی میشه آرزویی کرد چرا این فرصت رو از دست بدم خیلی فکر کردم که چه آرزویی میشه واسه این دنیای نو کرد؟ اما امروز یه فکری به کله ام زد که یه جورایی این سال نو بیگانه رو با میهن عزیزم گره بزنم . با خودم گفتم کاشکی می شد این سران و سیاستمداران دنیا رو به مقدسات و عزیزانشون قسم داد که در این سال نو دست از سر مردم میهنم بردارند و باور کنن که این مردم دیگه چیزی واسه باختن ندارند. مردمی که نمی دونن خوراک خانواده رو تامین کنن یا خونه رو واسه زمستون گرم کنن , مردمی که نمیدونن پول درمان رعنای سه ساله رو بدن که پدرش با نامردی اسید روش پاشیده یا پول چکهای برگشتی اون پدری که هزینه درمان فرزندشو قرض کرده و حالا اه در بساط نداره وگوشه زندان نگران خانوادشه, مردمی که نمیدونن قصه زنی رو بخونن که به اجبار زنا حکم سنگسار گرفته یا غصه پسری که در اثر یه اتفاق ناخواسته با دوستش قاتل نام گرفته, مردمی که از دعوای تنگه هرمز و سلاح اتمی و نفت و جنگ فقط کم شدن غذای تو سفره رو می بینه و سرما و کوچک شدن خونه و مرگ عزیزش رو توسفر هوایی , مردمی که نمیدونم کی و کجا و چرا نفرین شدن که این طور گرفتار دنبال روز مره زندگی بدوند و تمام آدم بزرگهای دنیا همه سرگرمی و حرفه ای بودنشون صرف خالی کردن قهر و غضبشون سر این مردم بشه و هر بار با تنگ کردن عرصه زندگی اونا متکبرانه دست هم رو فشار بدن و با لبخند بگن سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 4  توسط بی تا  | 

همیشه بوی نون تازه٬ مادر بزرگ رو به یادم میاره , یادش به خیر شبهای سرد و طولانی زمستون , آتیش گرم تنور , بوی نون تازه و قصه های مادر بزرگ! قصه هایی که هیچ وقت نفهمیدم افسانه بودند یا خاطرات مردمان دهکده ی مادر بزرگ از قهرمانانشان؟ قصه هایی که سینه به سینه پهلوانی را پاس می داشت و امروزه در هجوم بازیهای کامپیوتری و کارتن ها رو به فراموشی می روند ٬ شاید که بخشی از تاریخ ایران را نیز با خود ببرند.

از بین قصه های مادربزرگ قصه بلندترین مرد ده را دوست داشتم در آن قصه حقیقتی پنهان بود مادر بزرگ با شور خاصی مرا به قصه می برد همیشه بین او و مادر بزرگ دنبال رازی می گشتم رازی که شاید هیچکس نخواهد دانست.

یادش به خیر الان هم که راجع به قصه فکر میکنم بوی نان تازه مشامم را می نوازد همان رخوت کنار تنور در تنم رسوخ می کند و اشکهای مادر بزرگ را به خاطر می آورم.

هنوز 17 سالش نبود که تفنگ برنو پدرش را به ارث برد آخر رسم بود که تفنگ پدر نباید بر زمین بماند, زندگی در بیابان و دامپروری سالها بود که با برنو عجین شده بودچرا که گرگها همیشه در کمین بودند. او بلند قد ترین مرد ده بود با چشمانی به رنگ دشت, نه تنها تفنگ که شجاعت را هم از پدر به یادگار داشت. شاید ندانید اما در گذشته همیشه گروهی از شجاع ترین مردان ده به کار نگهبانی جان و مال مردم مشغول بودند یکی از وظایف آنان حفاطت گله بود و این جدای از چوپان بود. دامپرواران همیشه در زمستان که علوفه کم است و شیر گوسفندان نیز٬ برای گذران زندگی دسته ای از رمه را برای فروش به شهر می بردند تا از پول آن مایحتاج ده را تامین کنند معمولا راه دور بود ومثل این روزها نه جاده ای بود و نه ماشینی. راه علاوه بر گرگها , سرما , راه بندان برف و باران و کمین دزدان را نیز داشت و برای همین بود که همیشه گروهی از یلان ده سواره با تفنگ چوپانان را همراهی می کردند و او سالها بو که جانشین پدر شده بود در این راه سخت, هیچوقت برایش نامی نشنیدم همیشه فقط او بود و قطره اشکی در گوشه چشم مادربزرگ. روزی که ده رمه را با ساز و دهل به امید سفری پر بار و دور از خطر بدرقه کرد او سوار بر اسبی ابلق بود با لباسی به رنگ خاک , بهار دشت را میشد در چشمان پر امید او دید سراسر شور بود وجوانی . آن زمستان برف زیادی باریده بود و عبور از گذرگاهها دشوار می نمود گرگها گرسنه بودند و دزدان آزمند. دو شبان وشش نگهبان همه امید ده بودند در آن سرما که رمه را با خود بردند , انتطار از همان لحظه اول در چشمان همه موج می زد. در واپسین لحظات وداع او از عزیزش به رسم یادبود نگینی سبز از انگشتری عشقشان طلب می کند و از او می خواهد به رسم روزهایی با هم بودن هر جمعه به میعادگاهشان برود تا زمانی که این نشان سبز به او بازگردد. یک ماهی گذشت بی هیچ خبری دهکده رنگ انتطار گرفته بود هیچکس حرفی نمیزد همه خود را باکارهای روزمره مشغول میکردند پیرها شب ها خستگی را بهانه می کردند و قصه ای نمی گفتند آنروز جمعه بود و دخترک با رنگی پرنده و چشمانی پر از اشک از میعادگاهشان باز می گشت کیسه ای خونین همراهش بود و نامه ای...

"می دانم که جمعه می آید دزدان در پی اند و من زخمی بایست آنها را به اشتباه انداخت , همه همراهان در حمله گرگها و سختی راه جانشان را از دست دادند ما دونفر بودیم که توانستیم گله را در شهر بفروشیم اما توان خرید آذوقه نبود, امیدکه پول ها به موقع برسد . نگینی در کیسه هست که باید به صاحبش برگردد تا آزاد باشد."

همیشه به اینجا که می رسید مادر بزرگ بهانه ای داشت تا مرا به اتاق بفرستد و من همیشه به این فکر می کردم که چرا انگشتر مادر بزرگ هیچ نگینی ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 9  توسط بی تا  | 

بعضی وقتا میشه آواز خوند و رقصید گاهی فقط باید اندیشید و کتاب خوند وگاهی وقتا هم فقط باید نوشت و اشک ریخت. آدم ها خیلی فرق ها دارند حتی یه آدم هم میتونه خیلی متفاوت باشه با خودش .دوباره پاییز اومد در واقع غافلگیر شدم هنوز منتظر روزهای گرم تابستون بودم که نم نم بارون پشتی صندلی های بالکن رو خیس کرد چه بد, همه رو تازه شسته بودم.

بچه که بودم 4 فصل سال رو فقط با درخت های حیاط بابا بزرگ معنا داشت  فصل آلوچه, آلبالو, سیب, انار و به . یه فصل برف بازی هم بود که بعدش عیدی می گرفتیم و دوباره آلوچه, آلبالو, سیب , انار و به.

اما حالا روزها و ماهها و فصل ها فقط طراوت و سیاهی رو ازم دور و درد و سفیدی سالیان دراز گذر عمر خودشو بهم هدیه میده .

تصویری که پنجره اتاق اونو قاب گرفته همیشه سبزه با چند تا درخت و یه آبگیر و یه پرچم که غریبه بودنم رو یادآوری میکنه تو این قاب آدمها یی میان ومیرن صدای اونها صدای آشنایی نیست , خبری از دوستی نیست فقط هیجانی است که مفهوم آن رو نمی دانم. یکنواختی قاب مرا در برابر تقویم روی دیوار همیشه به اشتباه می اندازد. برگهای تقویم هنوز در بهار ایران مانده اما دیشب خواهرم می گفت برای مدرسه ها باز ساعتها روجلو کشیدند. پاییز شد در چشم به هم زدنی. پاییز آمدم و حال دوباره پاییز٬ آن پاییز لبریز از اشتیاق بود وامید و امروز خالی از هر دو.

در این هجوم بی وفقه امینیت شلوغ این شهر , در این هیاهوی مولانای رومی و حافظ شیراز  در بین ماهور و دشتی و اصفهانی در جوار دوستان هم میهنان دور از میهن لحظه ای نمی توان آسود  و اندیشید نمیدانم که باید گذاشت و رفت و یا ماند وساخت همانطور که وقتی آمدنم نمی دانستم کدام عزیزتر است.

به راستی آدمی موجودی نا خود آگاهست و هر چه را که دورتر باشد, می طلبد. شاید هم دنیای نا مهربانی داریم دور را زیبا و نزدیک را زشت می کند.

امروز می اندیشم یا شاید جایی خوانده ام : هر گاه خستگی بر تو چیره شد بدان فقط یک قدم با موفقیت فاصله داری و امروز بی نهایت خسته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 4  توسط بی تا  | 

آمنه ایستاد دربرابر درد, نقص و حرفهای مردم از هر نوع, می دانستم که می بخشد . او در برابر ظلم تسلیم نشد او ظالم را نبخشید او ظلم را به زانو و ظالم را مدیون کرد. کاش همه ما همت او را داشتیم. چشمان ماست که نمی بیند , چهره ماست که زشت است. او می بیند او زیباست.

بهترین ها را برایت آرزو می کنم زیرا تو مهر یک زن را داشتی اما به اجبار و ظلمی که بیشتر زنان سرزمینمان گرفتار آنند نه گفتی نه به اجبار بر سر سفره عقد نسشتی و نه دربرابر ظلم سر خم کردی تمام دردها را به جان خریدی و تمام قضاوتها را ٬اما ایستادی تا همگان بدانند زن ضعیفه نیست .  و در اوج بخشیدی تا بدانند زنها فرشته اند.

و امروز تو هم یک نمونه ای برای زنان این سرزمین. ای کاش بیاموزیم سر بلندی را٬ ای کاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 22  توسط بی تا  | 

" ماه شب فروز, زمن در گذر که من

                                       از خلق روزگار گرفتم, کناره ای

بگذار مست باشم کین درد کهنه را

                                     جز با می کهن نه علاجی و نه چاره ای

سنگ صبور, طاقت اندوه من نداشت

                                    در هم شکست از غم دل سنگ خاره ای" *

هشت ساله بودم که از بر می کردم " من یار مهربانم" شاد از سربلندی درس جواب دادن اولین شعرهای کتاب دوم دبستان, آنروزها مست غرور شاگرد اولی هیچ نمی دانستم که چه گنجی را از بر می خوانم. سالها گذشت تا در تنهایی پانسیون محل کارم این یار مهربان را شناختم. بسیار می دانست و پند می داد هر زمان که می خواستم, وقتی بسته بود هیچ اعتراضی نداشت حتی اگر سالها. او نیازم بود و بی نیاز. سخن بسیار می گفت و سراپا گوش بودم. اما همیشه حرفهایی هم هست حرفهای برای بی جواب ماندن و شاید برای نگفتن, با هر دوست که هم کلام شوی کلامی , سخنی اندرزی در چنته دارد و این حرفها بی نیاز از همه, ای کاش دوستی چون یار مهربان اینبار سراپا گوش سخن  و یافتم! همان یار دیرینه خواندن, نوشتن را کشف کردم. گوش گوش گوش نه گله ای از خط زشتم و نه اندرزی در آستین حتی وقتی اراده می کردم با صدای خودم خوانده می شد. چه وهم انگیز, دو یار مهربان بی کلام بی نیاز از هر چیز و سودمند برای هر کس.

امروز اما این دنیای چهار خانه عجب رنگ و نسیمی دارد. توری پنجره ها به هر میهمانی جزنسیم نه می گویند, غافل از اینکه آفتاب میهمان خانه ماست. عجب عظمتی دارد این خورشید می تابد خوب و بدش با تو یا پرده را می کشی یا پذیرایش می شوی او هیچ گاه برای خاطر کسی یا عذری از تابش نمی ماند. آری آفتاب میهمان من است نه برای گرمایش نه برای اشعه های طلایی رنگش, برای صداقتی که همه عمر داشته. او هم با کلام بیگانه هست گرچه نه پندی دارد و نه گوشی اما عاشق مرامش هستم که حتی در این گوشه دنیا به من سر میزند همانگونه که بوده سر ساعت نه حرفی نه کلامی نه طلبی نه بدهی.

عاشق گلها هم بودم اما همه آفت زدند و روی زشتشان را نشانم دادند. مهتاب هم زیباست اما دوستش ندارم هر شب یک شکلی هست گاهی هم غیبش می زند. شب چهارده دلرباست اما فردا شبش قناس می شود . هلالش هم زیباست اما هر شب چاقنر می شود. گرچه زمان را خوب می داند اما هر شب چهره عوض میکند شاید کمی صادق نباشد. شاید هم طبیعتش اینست سی مدل دارد شایدهم پانزده تا. ستاره ها را نمی شناسم هر شب هستند اما نمیدانم عوض می شوند یا نه , رابطه ای نداریم.

این روزها تنهایم , چه خوب که یاران مهربانم هستند خورشید هم هست. یک سینه سرخ و دو خرگوش هم هستند گر چه با هم دوست نیستیم اما بودنشان نبض زندگی هست. داشت یادم می رفت سگ همسایه هم هست نمی دانم دوستیم یا نه اما هر بار که مرا می بیند واق واق می کند و همیشه بابت سروصدا توبیخ می شود. راستی غازها هم بودنشان خالی از لطف نیست ,خنده ای شاید, اما این روزها گرمشان هست کمتر به سراغ نمیدانم بگویم استخر یا آبگیر جلوی خانه مان می آیند. امان از کلاغها صدایشان تا بیخ مخ آدم نفوذ می کند. چه خوب که چند تایی شاهین یا باز این نزدیکی سکونت دارند و گهگاهی حالشان را می گیرند. درخت های جلوی خانه برگهای آویزان دارندو تمام پوسته تنه اشان تکه تکه شده احساس می کنم جذام دارند, با دل چرکین هر روز تکه های پوسته را از روی بالکن جمع می کنم. بدتر اینکه آن برگهای آویزان هر صبح جنازه لیلای پانزده ساله را بر بالای دار تداعی می کند. اما پرنده ها درخت ها را دوست دارند.

این روزها غافل از دنیای جاری زندگی مردمان, نبض زندگیم روی صفحه کاغذ می گذرد چه بخوانم چه بنویسم و چه بیاندیشم. بیچاره فکرم همیشه با من بوده و همیشه فراموش شده به کلی از خاطر برده بودمش یاری که با من بوده هست و می ماند. گاهی که خوب نیستم سراغی از من میگیرد می رانمش باز می آید مرا خوب می شناسد هیچ وقت خاطرش رنجیده نشده همیشه در دسترس است با من درد می کشد و می خندد البته این روزها سرش خلوت شده چرا که چشمهایم می بینند اما به خاطر نمی سپارند , گوشهایم هم , دیگر غذایی را دوست ندارم که مزه اش را تداعی کنم و شوری نیست که دست به کار طباخی شوم گرچه هر روز دیگ بار می گذارم.

بی تا این روزها بی همه شده, چه خوب شد که نوشتم یعنی زمانی اندیشیدم و دانستم که یاران مهربانم هستند خورشید هم هست و کسانی که هستند و نیستند, پس صبوری باید این روزها, می گذرد صبوری کن صبوری....

 * حمید مصدق ٬سالهای صبوری

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 4  توسط بی تا  |